استوری همسر شهید بلباسی به مناسبت روز پاسدار

درخواست حذف این مطلب

توی این کنج تنهایی

یادت میکنم

فی جنات النعیم

کنار سیدال

یادم کن...

روزت مبارک عزیزم

استوری همسر شهید بلباسی

به مناسبت روز پاسدار

@jamondegan


سالروز تولددوشهید جاویدالاثر آقامهدی باکری ،وآقاعلی رضابریری

درخواست حذف این مطلب

ﺳﺮﺍﺎ ﻭﺳﻌﺖ ﺩﺭﺎ ﺮﻓﺘﻨﺪ

ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺟﺎ ﺮﻓﺘﻨﺪ

ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺳﺒﺰﺷﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ

ﺑﻪ ﺑﺎﻡ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻣﺄﻭﺍ ﺮﻓﺘﻨﺪ

سالروز تولددوشهید جاویدالاثر آقامهدی باکری ،وآقاعلی رضابریری


روز پاسدار مبارک

درخواست حذف این مطلب

می گفت :

اولین شرط لازم

برای پاسداری از

اعتقـاد داشتن

به حسین (ع) است ..

پاسدار شهید مهدی زین الدین

@jamondegan


فرزندانش را همانند ام البنین(س)به پیشگاه مولایش حسین بن علی(ع)هدیه کرد

درخواست حذف این مطلب

فرزندانش را همانند ام البنین(س)به پیشگاه مولایش حسین بن علی(ع)هدیه کرد.

سیداسحاقش را خود بر صورت خندانش دست کشید،اما سید محمدش همچنان برای مادر دعای صبر زینبی میکند.

کانال شهید فاتح

@shahidfateh

«گرامى باد روز جانباز»

درخواست حذف این مطلب

«گرامى باد روز جانباز»

مى توانست خدا دست تو را هم بگیرد

و بالا بخواندت

اما

زمین براى نفس کشیدن

«جرعه اى آسمان» مى خواست ...

sapp.ir/labbaykeyazeinabs

به وقت عباس شدن بی دست شدم و یک بار چون حسین شدن بی سر

درخواست حذف این مطلب

هر عباسی یک حسین دارد و هر حسینی یک زینب و هر زینبی که شمشیری است در نیام که باید برآید.

من این شمشیر را در دست تو می گذارم، زیرا از خدا خواستم که یک بار چون عباس شوم و یک بار چون حسین.

به وقت عباس شدن بی دست شدم و یک بار چون حسین شدن بی سر . مرا از پاهایم شناختند. این ها را می دانی … خوانده ای …

sapp.ir/labbaykeyazeinabs

مجروحیت

درخواست حذف این مطلب

احمد یک سال قبل از شهادتش در یکی از درگیری های جنوب حلب از ناحیه دست مجروح شد و برای مداوا به بیمارستان نبطیه لبنان انتقال داده شد. آسیب دیدگی عصب دستش در اثر این جراحت باعث از کار افتادن انگشت کوچک درست راستش شد.وقتی خبرش را شنیدم،چون میزان و عمق مجروحیتش را نمی دانستم بسیار نگران بودم و فکر هایی به ذهنم خطور می کرد که از تکرار آن وحشت دارم.بعد که متوجه شدم که فقط انگشتش آسیب دیده، کمی خیالم راحت شد.برای خودش مهم نبود و این جراحت را اصلا جدی نگرفت و می گفت:ᐸᐸهر چیزی زکاتی دارد و این زخم زکات بدنم است.>>

در مسیر مجاهدت در راه خدا و دفاع از حریم اهل بیت (علیه السلام) در روحیه ی او هیچ خدشه ای وارد نشد وعطش و اشتیاقش برای شهادت افزون تر شد.بعد از بهبودی دوباره همراه سایر رزمنده های حزب الله راهی شد.


ملاقات درملکوت

خاطرات شهیدم ع حرم

احمدمشلب

راوی سیده سلام بدرالدین

مادرشهید

نویسنده مهدی گودرزی

روز جانباز مبارک

شهیدجانباز م ع حرم

احمدمشلب

ع شهیددرزمان مجروحیت

نبطیه لبنان

کانال تلگرامی شهید احمد مشلب

https://t.me/ahmadmashlab1995

گفت وگو با خانواده شهید حجت الله نوچمنی 1

درخواست حذف این مطلب


گفت وگو با خانواده شهید حجت الله نوچمنی، از ی پایگاه هواییt4؛

«حجت» چطور توانست بدون «اِلِنا» برود

شهید حجت الله نوچمنی

همسرم خیلی مهربان و دلسوز بود. ما عاشقانه در کنار هم زندگی کردیم. من واقعاً نمی دانم حجت چطور توانست دخترش را بگذارد و برود. می دانم که زیبایی کارشان در همین گذر از تعلقات دنیایی است.

گروه جهاد و مقاومت مشرق - خبر این بود: «صهیونیست ها به فرودگاه t4 حمله کرده اند» و خبرهای بعدی یکی پس از دیگری شنیده می شد. بزرگ ترین فرودگاه نظامی که در سال های گذشته نقش مهمی در مبارزه با در شرق داشت، اکنون مورد حمله خاستگاه اصلی تروریست ها یعنی واقع می شد. پایگاه استراتژیک «t4» مقری است که مستشاران ایرانی به خواست ت از آن برای مقابله قدرتمند با و تروریست ها در استفاده می کنند. این حمله نظامی موجب به شهادت رسیدن چند نفر از م عان حرم شد. سیدعمار از اهواز، اکبر زوار جنتی اهل تبریز، مهدی لطفی نیاسر، حجت الله نوچمنی، مهدی دهقان یزدلی، حامد رضایی و مرتضی بصیری پور از رزمنده های ایرانی بودند که توسط جنگنده های رژیم صهیونیستی در پایگاه هوایی حمص به شهادت رسیدند. هنوز پیکر در معراج بود که با مریم مطوایی همسر شهید حجت الله نوچمنی تماس گرفتیم. ایشان به رغم شوکی که از شنیدن خبر شهادت همسرش داشت و شرایط روحی نامناسب پذیرای گفت وگوی مان شد.

فصل آشنایی شما و شهید نوچمنی چطور رقم خورد؟

من و حجت الله نسبت فامیلی داشتیم. پسر پدرم بود. ایشان متولد 57 بود و من متولد 68. سال 84 با هم ازدواج کردیم. ایشان در سال 89 به عضویت پاسداران درآمد. حاصل زندگی مشترک مان علیرضا شش ساله و النا سه ماهه است.

با وجود نوزاد سه ماهه تان، برایتان سخت نبود همسرتان راهی میدان جنگ شود؟

من مشکلی با حضور همسرم در دفاع از حرم آل الله نداشتم. حجت الله دی ماه 92 به عراق رفت و حدود چهار ماه بعد یعنی در اردیبهشت 93 به خانه برگشت. بعد هم بارها و بارها برای انجام مأموریت به عراق سفر کرد. 20 اسفند 96 برای اولین و آ ین بار به اعزام شد. ایشان با همه وابستگی و دلبستگی هایش به خانواده و زندگی راهی شد و عشق و ارادتش به اهل بیت(ع) را برای خودش تکلیف می دانست. حالا که شهید شده مرتب یاد آ ین صحبت ها و لحظات ج مان می افتم.

مگر در آ ین دیدارتان چه حرف هایی بین شما و شهید رد و بدل شده بود؟

همسرم قبل از اعزام به ، برای خداحافظی با من و دخترم به بیمارستان بقیه الله آمد. دخترم النا بیمار و در بیمارستان بستری بود. آمد و گفت باید به بروم. گفتم اجازه بدهید تا دخترمان حالش بهتر شود و بعد از ترخیص به مأموریت برو. گفت نه باید بروم. دلش راضی به رفتن بود اما برای من با دو تا بچه سخت بود. گفتم حجت جان کمی صبر کن، بچه ها که بزرگ تر شدند بعد برو. گفت نه، باید بروم. این بار آ ین سفر است. من آن روز متوجه نشدم که معنای این جمله اش چه بود؟ فکر می منظورش این است که آ ین مأموریت برون مرزی شان است اما انگار می دانست که این مأموریت برگشتی ندارد.

بعد از اعزام با هم در تماس بودید؟

بله. ایشان تماس می گرفت. هر بار از وضعیت و اوضاع منطقه می پرسیدم می گفت همه چیز خوب است. من نمی دانستم که مقر و محل خدمتش جای حساسی است. برای اینکه نگران نشوم، چیزی نمی گفت.

سفارش خاصی نداشت؟

خیلی سفارش دخترمان را می کرد. می گفت دختر بابا می خواهد. الان که شهید شده بیشتر برای دخترم ناراحتم.

حمله صهیونیست ها و خبر شهادت همسرتان را چطور شنیدید؟

من از شهادت حجت بی اطلاع بودم. یعنی از طریق رسانه ها چیزی متوجه نشدم. دو روزی می شد که با خانه تماس نداشت. نگران شده بودم. روز 21 فروردین بود که از پادگان محل خدمت حجت تماس گرفتند و گفتند می خواهند به خانه ما بیایند. گفتند حجت مجروح شده است. بعد از اینکه گوشی را قطع با خود گفتم مجروح نشده، شهید شده است. در منزل پدرم مانده بودم تا حجت از مأموریت برگردد. دوستانش به در خانه آمدند و هر چه اصرار کردیم وارد نشدند. برای همین پدرم رفت تا از آنها دعوت کند به خانه بیایند. من رفتم سمت پنجره تا بیرون را ببینم، چشمم به یکی از دوستان حجت افتاد. دوستانش گریه می د. چادرم را روی سرم انداختم و خودم را به پایین رساندم. آنجا بود که متوجه شدم حجت شهید شده است. بعد هم متوجه نشدم چه گفتم و چه شنیدم.

شده بود همسرتان از شهادتش بگوید؟

یکی از آرزوهای همسرم شهادت بود. بارها و بارها در باره این خواسته قلبی برایم صحبت کرده بود. به برادرش هم گفته بود من در دفاع از حرم شهید می شوم. آ ین بار هم از شهادت برای من گفت اما باور نمی به این زودی به آرزویش برسد. به برادرش گفته بود من در دفاع از حرم، شهید می شوم. حجت آرزوی شهادت در قامت یک م ع حرم را داشت.

الان که با هم گفت وگو می کنیم فقط دو، سه روز از شهادت همسرتان می گذرد. به نظر شما ایشان چطور توانست از نوزاد سه ماهه اش بگذرد؟

همسرم خیلی مهربان و دلسوز بود. ما عاشقانه در کنار هم زندگی کردیم. من واقعاً نمی دانم حجت چطور توانست دخترش را بگذارد و برود. می دانم که زیبایی کارشان در همین گذر از تعلقات دنیایی است اما باز هم می گویم همت می خواهد که همسرم به لطف خدا چنین همتی داشت. النا یک ماهه بود، وقتی گریه می کرد و من او را روی پدرش می گذاشتم، آرام می شد. حجت الله ارادت خاصی به اهل بیت داشت و همین ایمان و اراده او را به میدان جنگ کشاند. عشق به بی بی و حضرت رقیه (س) و حضرت زینب (س) او را رزمنده کرد. در اعزام آ وقتی خواهرش از حجت الله پرسید می گویند به شما پول می دهند، گفت نه آبجی ما فقط برای دفاع از حرم می رویم. حجت ارادت خاصی به داشت.

از امروز جهاد شما به عنوان همسر شهید شروع شده است، چه برنامه ای برای فرزندان تان دارید؟

من نگران پسرم هستم. خیلی گریه می کند و می گوید من دیگر بابا ندارم، چطور النا را بزرگ کنم. حتی پسر شش ساله ام نگران خواهر سه ماهه اش می شود. از خدا می خواهم صبر زیادی به پسرم بدهد و به من کمک کند. خدا کند در همین ایام حجت به خواب پسرم بیاید تا او کمی آرام شود.

در پایان اگر صحبتی دارید بفرمایید.

من از شما و رو مه «جوان» برای این حضور و همراهی در این شرایط قدردانی می کنم. ما لحظات سختی را می گذرانیم. پدر من هشت سال در جبهه های جنگ تحمیلی حضور داشت و جانباز است. امروز که به پسرم علیرضا نگاه می کنم می بینم این روزها را سال ها پیش خودم تجربه کرده ام. نبودن های پدر در دوران کودکی را می گویم. دعا می کنم آنها که بیرون از این جنگ هستند در کنار خانواده صحیح و سالم باشند و هر در میدان نبرد است، پیروز باشد. عند ربهم یرزقونند و امیدوارم شفاعت شان شامل حال ما بشود. خوب به یاد دارم آ ین بار که همسرم می خواست برود گفتم حجت جان اگر شهید شدی ما را شفاعت می کنی؟ گفت اگر خدا مزد مجاهدت های من را شهادت قرار داد، حتماً شما را شفاعت می کنم، اما آن لحظه فکر نمی به این زودی به آرزوی قلبی اش برسد.


گفت وگو با خانواده شهید حجت الله نوچمنی، از ی پایگاه هواییt4؛۲

درخواست حذف این مطلب


نعمت الله نوچمنی، برادر شهید

کمی از خانواده تان بگویید.

من نعمت الله نوچمنی متولد 1354 برادر شهید حجت الله نوچمنی هستم. من سه سال از شهید بزرگ تر هستم. ما هفت برادر و دو خواهر هستیم. پدرم کشاورز بود و با رزق حلال بچه ها را پرورش داد و در نهایت در سال 85 به رحمت خدا رفت.

به نظر شما چه شاخصه ای در وجود برادرتان بود که ایشان را به سعادت شهادت رساند؟

نمی خواهم خوانندگان این مطلب این گونه تصور کنند حالا که برادرم شهید شده من از ایشان این گونه روایت می کنم. نه، برادرم حجت الله خیلی خوب بود. ساده، مخلص و مظلوم. باتقوا بود و برای رضای خدا کار می کرد. آن قدر که مزد همه این مجاهدت های خالصانه اش را با شهادت به دست شقی ترین اشقیا گرفت. برادرم زحمتکش بود. از 16سالگی کار کرد تا رزق حلال جمع کند. قبل از ورود به در قسمت فضای سبز یک مجتمع پذیرایی کار می کرد، بعد که دیپلمش را گرفت در همان مجتمع راننده شد، مدتی بعد دستیار مدیر پشتیبانی شد و بعد هم که به عضویت پاسداران درآمد.

شما در جریان اعزام های برون مرزی ایشان بودید؟

بله. حجت الله ابتدا به عراق و بعد به رفت. از سال های 93 تا 97 در جبهه مقاومت ی حضور داشت. در نهایت هم که در فرودگاه t4 به شهادت رسید.


شهید برایتان از اوضاع و احوال جبهه مقاومت صحبت می کرد؟

بله، با هم در تماس بودیم. هیچ وقت از شرایط کاری اش نگفت اما از اوضاع، چرایی حضور و نقش م عان حرم در جبهه مقاومت ی برایمان صحبت کرده بود. گاهی که دلتنگ می شد تماس می گرفت. من به ایشان می گفتم داداش مراقب خودت باش. تو دو تا بچه کوچک داری. دخترت النا هنوز تو را بابا صدا نکرده است. مراقب خودت باش. بچه ها به تو نیاز دارند. می خندید و راحت می گفت خانم بی بی زینب (س) و بی بی زهرا (س) مراقب آنها خواهند بود. ما صاحب داریم. حجت الله از چیزی ترس نداشت. راهش را انتخاب کرده بود. بارها و بارها شنیدم می گفت ما می رویم و شهید می شویم. به من می گفت من به عنوان م ع حرم شهید خواهم شد. این را بارها و بارها گفته بود. داداش به این یقین رسیده بود. امروز به این رسیده ام که آنها فراتر از ذهن و افکار ما می شیدند.

شهادت شان چطور رقم خورد؟

آ ین اعزام برادرم در فرودگاه t4 بود. متأسفانه در حمله هوایی که از حریم هوایی لبنان در خاک انجام داد ایشان و شش نفر از همرزمانش به درجه رفیع شهادت نائل شدند. برادر بزرگ ترم خبر شهادت را به من داد. با من تماس گرفت و گفت چه خبر؟ شما چیزی نشنیدی؟ تا این را گفت ابتدا فکر اتفاقی برای مادرم افتاده است، گفتم نه و بعد صدایش قطع شد، برادر دیگرم گوشی را گرفت و گفت داداش حجت شهید شده است. تا گفت حجت شهید شده گوشی از دستم افتاد و نفهمیدم چه شد. چون حال جسمی مادر مناسب نبود دو روز بعد خبر شهادت را به ایشان دادیم.


در پایان اگر صحبتی دارید بفرمایید.

می خواهم بگویم اینها افراد فوق زمینی بودند که برای حفظ ، وطن، شرف و مان رفتند. امیدوارم راهشان ادامه پیدا کند و ما نباید بگذاریم خونشان پایمال شود. متعلق به همه هستند. آنها برای و رفتند، برای همین متعلق به همه مردم هستند. این را مردم با حضورشان در مراسم تشییع به ما ثابت د و امیدوارم شفاعت شامل حال ما شود.

منبع: رو مه جوان

اجرعظیم و باورن ى مى رسند

درخواست حذف این مطلب

ی:

زندگى شیرین است و هر انسانى آن را مى خواهد

بنابراین، جانبازان ما هم از نعمت زندگى برخوردارند

و هم عضو شهیدى را با خود همراه دارند

و هم اگر تقوا و احسان را در عمل رعایت کنند

به آن اجرعظیم و باورن ى مى رسند

قدر این نعمات را بدانید.

روز جانباز گرامی باد.

@sardaranebimarz

yon.ir/tbxwo

شهادت نیروهای در مرز میرجاوه

درخواست حذف این مطلب

شهادت تعدادی از نیروهای در درگیری با اشرار مسلح در میرجاوه.

شهیدمحمدنور رجبیان

شهید وحید حسین زاده

شهید زکریا نوتی زهی

شهید ابوالفضل غلامپور

شهید «کوچک زاده» پیک شهادت «بواس»

درخواست حذف این مطلب

شهید حسین بواس
همسرم عاشق بود. به خصوص علاقه ی خاصی به شهید صیاد داشت. یک شب بدون اینکه شهید کوچک زاده را بشناسد خوابش را دید، از فردا عضو کانال شهید و از این طریق ارادت خاصی به او پیدا کرد.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «حسین بواس» سال 1360 در شهرستان لنگرود متولد شد. وی مدتی در شهرداری تهران مشغول به کار شد. اما به دلیل علاقه اش به پاسداران، به لشکر 25 کربلای مازندارن پیوست. در سال های اوج درگیری تکفیری ها در در مجموع سه بار به رفت که سرانجام در 21 فروردین ماه سال 94 به شهادت رسید. در ادامه روایت هایی از زندگی این شهید را می خوانیم.

همسر شهید می گوید: حسین آقا بسیار خوش اخلاق و شوخ طبع بود و با پسرمان محمدجواد همیشه کشتی می گرفت. پاتوق ما « زاده عبدالوافی» در شهر چالوس بود، خیلی زیاد به این مکان مقدس می رفتیم طوری که پسرم از دور گنبد را که می دید خیلی صمیمانه سلام می داد و می گفت: من آمدم.

اسم همسرم در لیست اعزامی های 14 فروردین نبود اما به فرمانده اش گفته بود من خواب شهادتم را دیدم ولی چون بسیار شوخ طبع بود ی جدی نمی گرفت. همان روز ساعت 10 شب تماس گرفتند و خبر اعزامش را دادند.
همسرم عاشق بود. به خصوص علاقه ی خاصی به شهید صیاد داشت. یک شب بدون اینکه شهید کوچک زاده را بشناسد خوابش را دید، از فردا عضو کانال شهید و از این طریق ارادت خاصی به او پیدا کرد. در عالم خواب شهید کوچک زاده به همسرم گفته بود به زودی به شهادت می رسی، روزی که با شهادت یکی از بزرگان ایران مصادف است.

یکی از همرزم شهید بیان کرد: حدود یک ماه قبل از شهادتش به علت کاری که در تهران داشت، شب به همراه خانواده به منزل ما آمدند. یک عدد فلش حاوی ع های یت قبلی اش به برایم آورده بود. تاکید کرد این ع ها را کپی کن، لازمت می شود که اتفاقا برای مراسمات تشییع جنازه اش خیلی به کارم آمد.
حسین در طی تماشای ع ها بیشتر از همه در خصوص ع شهیدان روشنایی و تر صحبت کرد و گفت که این دو نفر باهم بودند که شهید شده اند، لبخندهایشان را ببین، ببین چه عشقی دارند. خوشبحالشان، ای کاش من هم شهید بشوم، ای کاش من هم مثل این ها سبک بال بشوم.

یکی از دوستان شهید گفت: آ ین بار حسین را در زاده عبدالوافی علیه السلام دیدم، با همسر و فرزندش هر از گاهی برای زیارت به زاده سید عبدالوافی علیه السلام واقع در شهر کلارآباد مشرف می شدند و من زیاد او را با همسر و فرزند پسرش در زاده می دیدم.

بعد از احوال پرسی گفتم چه خبر، کجا مشغولی؟ گفت چند وقت است وارد شدم، گفتم نرفتی؟ حسین چند لحظه مکث کرد و گفت یک هفته دیگر می روم . چون همین طوری سوال کرده بودم فکرش را نمی واقعا به برود.

بعد از وضعیت برایم صحبت کرد، گفتم ان شاءالله شهید بشوی، حسین لبخندی زد و گفت ان شاءالله. نمی دانستم که دیگر حسین را نخواهم دید.

تقریبا یک ماه بعد از آن دیدار خبر شهادت حسین شنیدم. و برای من که در خواب غفلت بودم تلنگری بود که بیدار شوم و بدانم دنیا جای ماندن نیست.

منبع: دفاع پرس

برشى از خاطرات سرباز گمنام م ع حرم ۱

درخواست حذف این مطلب


بسم رب ال ء و الصدیقین

از سال ٩٣ با دیدن اتفاقات در و عراق و مظلومیت جبهه مقاومت و ... پیگیر اعزام بودم ولی، از هر می پرسیدم که چه طور می شه اعزام شد هیچ چیزی نمی دونست و بعضی ها هم می گفتن فقط نیروی تخصصی می برند. با این حال بی خیال نشدم و مدام پیگیر بودم. تا اینکه رسید به محرم سال ۹٤. حس وحال عجیبی داشتم. انگار یک نفر توی گوشم می گفت: "هل من ناصر" ... و من هر روز حالم دگرگون تر می شد. تا یه شب بعد از هیئت یکی از دوستان گفتند گردان ... ثبت نام می کنند. تا این رو شنیدم خیلی خوشحال شدم و سر از پا نمی شناختم. اون شب تا نیمه شب خوابم نبرد و صبح اول وقت رفتم و ثبت نام . چند روزی گذشت و زنگ زدند که باید بیایید مرکز استان برای مصاحبه.

وقتی تلفن قطع شد من سر از پا نمی شناختم و بسیار خوشحال بودم. گفتم دیگه به آرزوم رسیدم. خلاصه صبح رفتیم برای مصاحبه و یه سری سوالات پرسیدند. از جمله اینکه چند تا برادر داری و شغل پدرت چیه و چند سالشه و ... براشون مهم بود که تک پسر نباشی. من هر کاری خودم رو راضی کنم دروغ بگم نشد و راستشو گفتم که تک پسرم. مصاحبه همه تموم شد و برگشتیم و فرداش پیگیری که فهمیدم متاسفانه رد شدم (شاید دلایل دیگه ای هم داشت به غیر تک پسر بودن). انگار دنیا روی سرم اب شده بود. تاسوعا بود و شهید مصطفى صدرزاده (سیدابراهیم) به شهادت رسیده بودند، وقتی ع ایشون رو دیدم چهره اش به دلم نشست منم به طور ویژه ای به این شهید بزرگوار علاقه مند شده بودم.

بعد از گذشت مدتی به دنبال ع و ... سید بودم که وارد کانال "دم عشق، دمشق" شدم. هر چه به صوت ها و خاطرات سید گوش می دادم، بیشتر به پیگیرى برای اعزام مصمم می شدم. بعد از اینکه تو استان خودم به نتیجه نرسیدم تصمیم گرفتم که در تهران هم پیگیری کنم.

خلاصه بعد از پیگیری و پرس وجو فهمیدم که باید دنبال ثبت نام توی گردان تهران باشم. چند جا رو بهم گفتند رفتم به دنبال آدرس ها. اولین جا که رسیدم گفتند باید بعد از ظهر ساعت چهار به بعد بیایی. همون موقعی که گفته بودند اونجا حاضر شدم و کلیه مدارک رو هم آماده . خلاصه اونجا رسیدم. دم دژبانی گفتند ظرفیت پر شده و اصلاً از دم در راه ندادند که برویم داخل. رفتم سراغ دومین آدرس. اونجا تا مدارک رو دیدند، گفتند چون یک استان دیگه هستی باید بری از استان خودت پیگیری کنی.

منم که دست بردار نبودم و شعارم این بود که من گدای سمجی هستم، تا از اهل بیت نگیرم ول کن نیستم. خیلی پیگیری ها انجام شد ولی همش بی نتیجه بود. تا اینکه یه بنده خ من رو معرفی کرد به یکی از گردان های استان البرز. ثبت نام کردیم و آ هفته ها آموزش بود و من از شهرستان می آمدم تا در آموزش حضور پیدا کنم.

تو این مدت چند بار هم سر مزار سید عشق مصطفی صدرزاده می رفتم و از این شهید عزیز کمک می خواستم.

یک روز که از آموزش می آمدم رفتم خصوصی شهید ابوعلی و بعد از حال و احوال گفتم:حاجی مشتاق دیدار". گفت: "من سر مزار سید ابراهیمم". منم خودم رو رسوندم اونجا (کلی هم براى اعزام به ابوعلی گیر دادم و ایشون مثل سابق می گفتند نمیشه دلاور).

آموزش ها ادامه داشت ولی خبری از اعزام نبود. این شد که دوباره پیگیری ها شروع شد

و این بار سر از قم درآوردم و بعد از مدتی بالا ه با کمک معنوی سیدابراهیم به عراق اعزام شدم. از آنجا ع هایی که به یاد سیدابراهیم می گرفتم رو برای شهید ابوعلی می فرستادم.

آ فروردین که از عراق برگشتم فکر مى آرام شدم و به آرزویی که داشتم رسیدم. ولی به قول دوستان "قرار ما بر بی قراری بود". پیگیری براى اعزام باز هم شروع شده بود که یکی از دوستان گفت: "یک دوره تخصصی ادوات هست مى آیی؟" گفتم با جان و دل می آیم. دوره در مرکز استان بود و من تا آنجا حدود ٩٠ کیلومتر فاصله داشتم. هر روز ساعت ٥ صبح بیدار می شدم. چون در منطقه ما آن وقتِ صبح ماشین نبود، چهار پنج کیلومتر را پیاده می رفتم و بعد سوار ماشین می شدم. بعضی روزها هم با موتور مسیر را طی می که زود برسم.

خلاصه دوره با موفقیت تمام شد ولی خبری از اعزام نبود. مجدد به فکر فاطمیون افتادم و با یکی از همرزمان که پیگیر بود صحبت . تصمیم گرفتیم که لهجه افغانستانی یاد بگیریم. کم و بیش با هم کار می کردیم و اصطلاحات را یاد می گرفتیم. ایشان تعدادی از بزرگواران افغانستانی را پیدا د و یک گروه تشکیل دادند. بعد کار جدی تر شد و شب و روز تمرین لهجه می کردیم. وقتی با هم تلفنی صحبت می کردیم با لهجه افغانستانی گپ می زدیم.

چون حوالی مشهد بودند، بهتر به رزمندگان فاطمیون دسترسی داشتند و پیشرفتشان بهتر بود. برای همین هم خیلى زود براى ثبت نام اقدام د. ولى چون در دفتر اعزام مشهد تابلو شده بود، مجبور شد به تهران بیاید و در آنجا با موفقیت ثبت نام کرد. من دل تو دلم نبود. ولی مشکلاتی وجود داشت که باید اول حل می شدند بعد برای ثبت نام اقدام می .

@labbaykeyazeinab


برشى از خاطرات سرباز گمنام م ع حرم2

درخواست حذف این مطلب

بسم رب ال ء و الصدیقین

با دوستم چند روز بعد تماس گرفتند و گفتند که برای اعزام به پادگان بیاید. ایشان به من زنگ زد و گفت: "من دارم می روم حلال کن و ..." خلاصه قرار شد هر موقع تلفن پیدا کرد به من زنگ بزند و برایم توضیح بدهد که شرایط چه طوری هست که من هم آماده بشوم.

ظهر روزی که رفت برای اعزام، زنگ زد و گفت: "تابلو شدم و من را بیرون انداختند". نمی دانستم بخندم یا گریه کنم. بعد این همه رفت وآمد دوباره رسیدم سر نقطه اول. ولی "گدای بی بی زینب [سلام الله علیها] به این زودی بی خیال نمى شد". آدرس محل ثبت نام قم را پیدا و رفتم قم. چند روزی لهجه افغانستانى را با دوستانی که آنها هم مثل من دنبال اعزام با فاطمیون بودند و واسطه رفاقت مان شهید ابوعلی بود تمرین کردیم.

با مسئول اعزام تماس که گرفتم، گفت ساعت ده فلان مکان بیایید. ساعت ده رفتم و آنجا چند تا از برادران افغانستانی را دیدم که برای ثبت نام آمده بودند. با آنها گپى زدم تا ثبت نام شروع شد. یکی یکی کارهای ثبت نام را انجام می دادند. نوبت به من که رسید از همان اول شک د و شروع د به سوال و جواب. که از کجای افغانستانی؟ چند کلاس سواد داری؟ در ایران کجا بودی؟ چه طورى ایران آمدى؟خانواده ات کجا هستند؟

و کلی سوال دیگر که همه را جواب دادم، ولی باز هم قبول نمی د. می گفتند: "تو افغانستانی نیستی". باز من گردن نمی گرفتم. دوباره می گفتند: "شاید مادرت ایرانی هست". من قبول نمی و گفتم: "چون در ایران کته شدم لحجه ام این طور است". باز مى گفتند: "بگو ببینم ابوالفضل چندم است؟"هر چه من را زیر و رو کرد، من گردن نگرفتم. تا جایى که، یکی از برادران افغانستانی آمد و گفت: "من این را می شناسم افغانی است. اذیتش نکنید".

بالا ه فرم های مربوطه را پُر کرد و ثبت نام انجام شد. برگه اعزام را به دستم دادند و بیرون آمدم. ده دقیقه بعد یادم آمد که از بقیه شماره تلفن می گرفتند و اثر انگشت می زدند ولى، از من نگرفته بودند. باز به داخل برگشتم. داشتم از استرس سکته می .

رسیدم و بنده خدا انجام داد ولی، آ ش گفت: "من به تو شک دارم". من گفته بودم سه کلاس سواد دارم. یک جا گفت: "بیا خودت برگه را پُر کن". من هم شروع یواش یواش و غلط پر و سوال ، که باز خودش برگه را گرفت و پُر کرد.

اعزام به پادگان یکشنبه بود و قرار شد ما روز قبلش تماس بگیریم دقیقش را بپرسیم. یکشنبه ها گذشت و گذشت و نه به ما زنگ زدند و نه جواب درست و حس دادند. دوستم که دفعه قبل در تهران موفق به ثبت نام نشده بود، مجدد در شهر دیگرى ثبت نام کرد. دو نفری منتظر بودیم و آمار پادگان را می گرفتیم. تا اینکه به دوستم مجدد زنگ زدند و ایشان با هر دردسری که بود برای اعزام به پادگان رفتند و هزاران داستان ... که وقتی شهید شدند خودم خاطراتش را مى گویم.

باز من ماندم و یک دل ش ته و پر امید به کمک سادات سلام الله علیها. البته در این مدت باز هم پیگیر بودم و تا دوبار پای اعزام رفتم ولی باز نمی شد. در این مدت باز هم دوره هایی برگزار شد و ما مجدداً رفتیم چند مرحله دوره، ولی باز هم از هر درباره اعزام می پرسیدیم می گفت: هیچی مشخص نیست.

یک روز با یکی از دوستان که با فاطمیون اعزام شده بودند صحبت می که گفتند من فردا با مشخصات یک بنده خ (اعزام مجددی) می خواهم بروم، یک مشخصات دیگری هم دارم اگر می آیی بسم الله. آن روز برف خیلی زیادی آمده بود و رفت وآمد خیلی سخت بود و آژانس هم نمی آمد و ... در دلم آشوب بود که بروم یا نروم.

ساعت ٩ شب وسایلم را جمع و از خانه بیرون آمدم. در آن برف و سرما به سمت تهران حرکت . صبح زود رسیدم و رفتم محلی که قرار بود از آنجا اعزام انجام بشود. کلی هم از دوستان فاطمیون به آنجا آمده بودند. دوستم را پیدا و منتظر شدیم تا مسئولین آمدند و بچه ها را یکی یکی برای گرفتن پلاک می فرستادند تا سوار اتوبوس بشنوند. نوبت ما که رسید یکی از مسئولینی که آنجا بود من را بیرون کشید و شروع کرد سوال که، اعزام چندم ات هست و کجا بودی؟ برگه سبزت کجاست؟ برو بیرون و ... منم هرچه گیر دادم نشد. گفت: "مگه نمیگی برگه سبز داری! برو بیارش، هفته بعد بیا". بازم به در بسته خوردیم و با ناراحتی رفتم بیرون. آن دوستم دید من را نگذاشتند که بروم خودش از داخل جمعیت بیرون آمد. هرچه گفتم تو برو شاید توانستی بروی، قبول نکرد.

خیلی ناراحت بودم و پیگیر این بودم که چرا هر کاری می کنم، نمى شود و چرا بی بی نگاهی نمی کند. یعنی این قدر گنا ار هستم که از من ناامید شدند و راهم نمی دهند. با خودم درگیر بودم که چرا نمی شود. از گناهانی که انجام دادم و خودم نمیدانستم یا با به قول شهید چمران گناهانی که با هزاران قدرت عقل توجیه شان می کنم استغفار می .

با حالی محزون و دلی گرفته عازم راهیان نور شدم. غروب ای در شلمچه گفتم: "ای اگر اینجا مشهد و مقتل شماست شما حق شفاعت دارید و زنده هستید اعزام من را درست کنید". فردا صبح رفتیم طلاییه که تلفن همراهم زنگ خورد و گفتند آماده ای برای اعزام؟ من که هم از ذوق زدگی بغض کرده بودم، گفتم: "صد در صد آماده ام". خلاصه سفر راهیان نور را نیمه کاره رها کرده از کاروان جدا شدم و برگشتم و الحمدالله رب العالمین و الطاف به آرزویم رسیدم.

شادی روح ی دفاع مقدس به خصوص یی که شلمچه به شهادت رسیدند و ی م ع حرم به ویژه شهیدان مصطفی صدرزاده، مرتضی عطایی، حاج قربان ، علیرضا قبادی، محسن حججی فاتحه ای قرائت بفرمایید.

@labbaykeyazeina


نفوذ خاصی در کلامش بود

درخواست حذف این مطلب


بِسـم ِ ربـ الشهـداءِوالصِّـدیقیــن

همرزم شهید سعید سامانلو :

من یکی از همرزمان آقا سعید در می باشم که واقعا او را دوست میداشتم نه تنها من، بلکه هر ی که او را می شناخت جذب رفتار و کردار او می شد. در دوره ای را دقیقا من کنار آقا سعید بودم او هر بعد از اذان صبح (ناشتا) اگر انار می دید یک انار می خورد و می گفت مستحب است سفارش کرده و ببخشید چون دانه بهشتی داره با ی شریک نمیشوم.

همیشه با وضو بود هر با سعید می افتاد مثل او می شد نفوذ خاصی در کلامش بودگاهی با او شوخی می و می گفتم این ی ها اهل مذاکره نیستند و گرنه سعید رو اگه میفرستادیم همه آدم می شدند. می خندید و سرش را تکان می داد... سعید به محض فرصت قرآن می خواند و مطمئنم چندین بار قرآن را آنجا ختم کرد ... همیشه صبح ها بعد از خواب ناشتا چند لیوان آب ولرم می خورد و به همه ماها توصیه می کرد این کار را می گفت خواص بسیاری دارد ... او بسیار شجاع و نترس بود . هر ی که او را می شناخت می داند شجاعت از ویژگیهایی بارز او بود

آقا سعید مطمئن باش ما همه پیرو راه تو هستیم و گوش به فرمان می باشیم پس دعایمان کن.

@agamahmoodreza

حاجی دستش در کار خیر بود

درخواست حذف این مطلب


خاطره

آقای عبدالمجید ساجدی فر

دوست شهید م ع حرم

حاج حمید مختاربند

حاجی دستش در کار خیر بود. جنب وجوش برای حاجی حکم آب را داشت برای ماهی. اصلاً انگار در این زندگیِ دنیا، آسایش در وجود او تعریف نشده بود.

یکی از جوانان آشنا را ترغیب به ازدواج نمود و با این که دست او خیلی خالی بود توانست بساط دامادی اش را ب ا کند. چند وقت بعد همین جوان اندوهگین و نالان پیش حاج حمید برگشت و از وضع زندگی اش نالید. در آن گرمای طاقت فرسا هزینه برای ید یک کولر آبی را نداشت و چون با اصرار حاجی ازدواج کرده بود و خود را در محاصره مشکلات می دید؛ تا حدودی حاجی را مقصر می دانست. حاجی برای او کمی از توکل و توسل صحبت کرد و دوباره از فواید ازدواج برایش گفت.

آن قضیه گذشت چند وقت بعد زنگ خانه جوان به صدا در می آید و می گویند که کولر گازی آورده ایم برای نصب. با این که جوان لحظه ای سخت گیج می شود اما می تواند بپرسد از طرف چه ی؟ می شنود: «آقای مختاربند»

کانال شهید م ع حرم حاج حمید مختاربند (ابوزهرا)

@shahid_mokhtarband

http://uupload.ir/files/kgcu_812323319_120296.jpg

دیدار با فاطمیون

درخواست حذف این مطلب

دیدار با فاطمیون| : از قدیم به برادران «هزاره» افغانستان نگاه ستایشگرانه داشته ام

در دیدار با جمعی از خانواده ی لشکر فاطمیون فرمودند: بنده از قدیم به برادران «هزاره» افغانستان نگاه ستایش گرانه ای داشتم.

به گزارش خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران پویا، در ایام نوروز 97، (مد ظله العالی) بار دیگر با اعضای خانواده ی م ع حرم لشکر فاطمیون دیدار د. در این دیدار صمیمانه که در روز پنج شنبه نهم فروردین ماه در تالار آیینه حرم مطهر حضرت علی بن موسی الرضا(ع) انجام شد، خانواده های شهیدان اخلاقی، ، سید حسن حسینی (سیدحکیم)، محمداکرم ابراهیمی (حاج رئوف)، مصطفی کریمی، سید روح الله (سیدپیمان)، حسین داداحمدی، نعمت الله ، جاوید یوسفی و محمد توسلی حضور داشتند.

اشتیاق به دیدار یار میان خانواده های ی افغانستانی در جغرافیای مقدس مشهد که معطر به وجود هشتمین شیعیان است، وصف ناشدنی است. این اشتیاق با ورود معظم انقلاب به سالن، بروز یافته و فریاد شعار و صلوات را در استقبال از شان نثار د. وقتی احوالپرسی گرم و صمیمی ی با خانواده ی فاطمیون در قاب محل این دیدار صمیمانه نقش بست، معظم له به ایراد سخنانی در مورد خانواده های ی افغانستانی پرداختند.

با اشاره به سابقه انقل خانواده های افغانستانی فرمودند: بنده از قدیم به برادران هزاره افغانستان نگاه ستایش گرانه ای داشتم چرا که از نزدیک دیده بودم طلبه های شان با ما مأنوس بوده و از قدیم با آن ها آشنا بودم. جمعیت زیادی از خانواده های افغانستانی به ایران آمدند و در انقلاب و دفاع مقدس با ما همراهی د.

ایشان در ادامه با اشاره به پیشقدم بودن خانواده های فاطمیون در قضایای مختلف، گفتند: در قضایای ، دفاع از حرم حضرت زینب(س) و حرم های مطهر در عراق و مسئله ، برادران افغانستانی و هزاره از مجموعه های پیشقدم در این قضایا بودند که هم خوب شرکت د و هم خوب جنگیدند. ما برای ی شما [فاطمیون] ارزش قائل هستیم و این قضایا از جمله حوادثی است که در طول تاریخ نظیر آن را کم داشتیم.

معظم انقلاب در ادامه تصریح د: آن ها [ ی م ع حرم لشکر فاطمیون] در پاسخ به احساس وظیفه دینی و شیعی و ولایی، وارد میدان سختی شدند و امتحان خوبی پس دادند و به شهادت رسیدند. از نظر من، خانواده های از لحاظ صبر و مقاومت بلافاصله پشت سر قرار دارند چرا که در عین حال خانواده ها صبر می کنند و شکایت نمی کنند.

ایشان با اشاره به صبر خانواده های ی فاطمیون گفتند: اگر صبر خانواده های ی لشکر فاطمیون نبود، مطمئناً این حماسه بزرگ شکل نمی گرفت و این صبر خانواده هاست که علاقه مندان را پیش می برد. امید من این است که در قیامت از شفاعت ی شما [فاطمیون] و در اینجا از دعای ی شما بهره مند شویم.

اظهار داشتند: بعضی از خانواده ها دو شهید دادند و این به خاطر احساس دِینی است که دارند. جگر آن ها به میدان خطری برود که سرنوشتش معلوم نیست. خانواده ها قدر این زحمت ها را بدانند که پیش خدا عزیز هستند. شهیدی با چهار فرزند به شهادت رسیده است، این ها خیلی باارزش است. خداوند به شما صبر و اجر بدهد و در دنیا و آ ت عزیز هستید. ان شاءالله ما هم به برکت ی شما عاقبت به خیر باشیم و در قیامت با شما محشور شویم.

بعد از پایان بیانات معظم له دیدار رودررو و خصوصی با خانواده هر شهید صورت گرفت.

در این دیدار معظم انقلاب خطاب به مادر شهید مصطفی کریمی گفتند: «شما هم دختر شهید، هم خواهر شهید و هم مادر شهید راه ولایت هستید. باید اسم و خاطرات شهید را نگه دارید و به صورت مقاله نوشته و نگهداری کنید». علی کریمی برادر شهید مصطفی کریمی نامه ای را در محضر مبارک (دامت برکاته) قرائت کرد



یاران عشق

درخواست حذف این مطلب



شهیدحسین همدانی = پاسداران

شهیدحسن عشوری =

شهیدرضا کافی = نیروی انتظامی

شهید محسن قوطاسلو=

@jamondegan


باز هم قافله ای رفته و ما جا م م

درخواست حذف این مطلب


به بهانه شهادت شهید محمد مهدی لطفی نیاسر

چه شده در وسط معرکه تنها م م

باز هم قافله ای رفته و ما جا م م

چونکه بودند مهیای وصالش، رفتند

ما که آماده نبودیم، در اینجا م م

با شهادت که رسیدند به یک ساحل امن

ما ولی در دل طوفانیِ دریا م م

عهد کردیم بمانیم وفادار به عشق

خود بگوئیم بر آن عهد خود آیا م م؟

شاید امروز نشد قسمت ما فردا هست

خسته آنقدر که در حسرت فردا م م

گفته بودیم به هم چاره این درد کجاست

مشکل این جاست که دلبسته ی دنیا م م

تا شنیدیم قطار در راه است

ما پر از غبطه و افسوس و تمنا م م

چون دویدیم و رسیدیم به راه آهن عشق

دیر از بس که رسیدیم، ببین جا م م!

خوش به احوال تو مهدی که چه زیبا رفتی

همه در حسرت این رفتن زیبا م م

در دفاع از حرم زینب و با ذکر حسین

تو رسیدی به هدف، حیف ولی ما م م

سید موسی حسینی کاشانی

قم ۲۴ فروردین ماه ۱۳۹۷

https://t.me/sh_mahdilotfi

دست نوشته ی کنار ع شهید م ع حرم جبارعراقی

درخواست حذف این مطلب


دست نوشته ی کنار ع شهید م ع حرم جبارعراقی

دیدار ی

عشق است که سیراب کند جان را از نگاه تو...

@jamondegan


لحظہ تولدت شروع پرواز است

درخواست حذف این مطلب


عطرزینبیہ

عطرتولدشهیدمے آید...

عطرتولد"میثم"مےآید...

لحظہ تولدت

شروع پرواز است

براےپرستوها

وخاطرہ ماندنے

براےتمام آسمانها...

شهیدم ع حرم میثم نظری



از باد مرا

بوے تو آمد امروز...

شڪرانہ ی آن

بہ باد دادم دل را...

ولادت:۶۰/۱۲/۱۹

شهادت:۹۵/۰۱/۱۴سوریہ

شهید م ع حرم جمال رضی

تولدت مبارڪ مردآسمانے

@jamondegan

عروسک قشنگ الناز

درخواست حذف این مطلب


دختر شهید زاهدی؛

عروسک قشنگ الناز

بابا از پشت قاب ع شیشه ای به دخترش الناز لبخند می زند و به او صبح بخیر می گوید. الناز کوچولو برای بابا دست تکان می دهد با زبان شیرین ک نه با او حرف می زند. او هم دلش می خواهد مثل همه دخترهای دیگر سرش را روی شانه های بابا بگذارد برای همین گاهی ع بابا را در آغوش می گیرد تا دل تنگی اش برطرف شود. او خاطره ای از بابا در ذهن ندارد ولی عطر و بوی بابا را در خانه احساس می کند. امروز صبح الناز کوچولو عروسکی که بابا برایشبه یادگار گذاشته را از توی جعبه اسباب بازی هایش درآورده تا یک دل سیر با آن بازی کند. آ این عروسک بوی دستان مهربان بابا را می دهد. الناز گاهی قصه بابا را برای عروسک قشنگش تعریف می کند تا عروسک قشنگش که در عالم خیال دخترکوچولوی الناز است بداند چه پدر بزگ مهربانی داشته است. پدر بزرگی که به خاطر بچه های به شهادت رسیده تا آنها همیشه شاد و خوشحال باشند و بتوانند با عروسک هایشان بازی کنند. الناز دلش می خواهد یک روز همراه مادر به برود و با بچه های آنجا دوست شود. او دلش می خواهد عروسک قشنگش را که یادگاری بابا است را به آنها نشان دهد و بگوید بابا محمدرضا همه آنها را دوست داشته است.

شهید م ع حرم حاج محمود شفیعى به روایت همسر گرامى شهید

درخواست حذف این مطلب


بسم رب ال ء

"او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان" ...

سال ۹۴ با شروع محرم دوست داشت به پیاده روی اربعین رود ولی چون برخی همکارانش اسمشان برای پیاده روی انتخاب شده بود، اجازه رفتن به پیاده روی را به اون نداد. خیلی گرفته بود و دائم به من می گفت دعا کن شهید بشوم و معبر شهادتم جور شود.

قبل از اعزامش به ، به مشهد الرضا [علیه السلام] رفت و در سفر مشهد از رضا برات را گرفت. قبل از شهادت حضرت رقیه [سلام الله علیها] خیلی سریع از مشهد بازگشت و از من درخواست کرد که به حرم عبدالعظیم [علیه السلام] برویم. هیئت های بسیاری در حرم کرده بودن و حاجی مثل ابر بهاری گریه می کرد و مدام از حضرت رقیه [سلام الله علیها] خواسته ای را با تمام وجودش می کرد، می دانستم حاجتش چیست ولی به رو نمی آوردم.

آن شب از حضرت رقیه خواستم که اگر لیاقت همسر شهید بودن و نگهداری دو فرزند حاج محمود را دارم، حاجی به حاجت دیرینه اش برسد. در راه برگشت به خانه چهره اش عوض شده و انگار حاجتش را از سه ساله کربلا گرفته بود. در خانه به سرعت به اتاق رفت و ش را بست و فکر کنم در سفر به مشهد به او گفته بودند که لحظه اعزامش به نزدیک است.

فردای آن شب، روز شهات حضرت رقیه [سلام الله علیها] بود که به اعزام شد. ظهر روز اعزام به سرعت به خانه آمد. آش رشته که دوست داشت برایش پختم. با فاطمه خداحافظی کرد و به اصرار من، یک ظرف آش برای زهرا درب مدرسه برد و خداحافظی آ با دختر کوچکش را به یک لحظه کوتاه و درب مدرسه خلاصه کرد و رفت ... به او گفتم عزیز جان کی برمی گردی، می گفت: یک ماه، دو ماه، سه ماه و شاید هیچ وقت و تأکید داشت که ی متوجه نشود که به رفته و گفت به بچه ها بگو بابایتان مشهد است.

وقتی از خانه رفت به فاطمه با شوخی گفت: "به همه بگو بابای من مرد بود مرد"

چمدانش را که روی زمین می کشید انگار قلب من را با خودش می برد و حسی به من می گفت حاجی دیگر بر نمی گردد و به این خاطر در سفر آ ش حس و حال نوشتن نامه برایش را نداشتم و شمارش روزها از دستم خارج بود.

ارادت خاص به اهل بیت داشت و همیشه می گفت، مجلس ختم من را در روز شهادت حسن عسکری [علیه السلام] بگیرید.

شب شهادت حسن [علیه السلام] وصیت نامه اش را در حلب نوشت و روز شهادت حسن عسکری [علیه السلام] به شهادت رسید. شب شهادت محمد باقر [علیه السلام] خبر شهادتش را به ما دادند و روز شهادت جواد [علیه السلام] وسایلش را برای ما آوردند.

@labbaykeyazeinab

شهید م ع حرم جاوید یوسفی

درخواست حذف این مطلب


پس از سه ماه که فاطمه رضایی وارد زندگی مشترک با شهید جاوید می شود، جاوید یوسفی علاقه خود را به شهادت به زبان های مختلف بیان می کند،فاطمه رضایی می گوید: « زمانی که اخبار فلسطین را می دید می گفت کاش می شد که من بروم و بجنگم. های دفاع مقدس زیاد می گرفت و با هم نگاه می کردیم».

شهید جاوید یوسفی به دعوت حضرت زینب (س) راهی می شود، رضایی درباره خو که شهید جاوید یوسفی دیده بود، می گوید: « منزل پدر جاوید بودیم. صبح که از خواب بیدار شد خیلی دگرگون بود و گفت خواب دیدم در قبر خو ده بودم. قبرم تاریک بود و یک عقرب روی ام راه می رفت خیلی ترسیده بودم تا اینکه خانمی نورانی آمد و قبرم روشن شد و گفته جاوید تو از مایی بلند شو».

شهید یوسفی پس از این خواب به دنبال راهی برای رفتن به می گشت تا اینکه به مشهد رفت و با تیپ فاطمیون آشنا شد. رضایی می گوید: « آن زمان یسنا ۵ ماه داشت و زمانی که گفت می خواهم به بروم من مخالفت . آنقدر برایم از اهمیت دفاع از حرم اهل بیت گفت و اینکه اگر راضی نباشی مرتکب گناه می شوی که من هم راضی شدم».

همسر شهید یوسفی می افزاید: «در این مدت در هر فرصتی به من می گفت برو کاغذ بیاور تا وصیت نامه بنویسم و من هم با شوخی و خنده با این نوع صحبت هایش برخورد می . یک انگشتر و تسبیح داشت که همیشه همراهش بود در حرم رضا (ع) تبرکشان کرده بود، می گفت این دوتا مثل همیشه با هم هستند و بعد که ان شاء الله باز شد این دو تا با هم به زیارت می روند، بعد از اینکه من رفتم تو هم بیا..

@agamahmoodreza

صبر شهید در برابر غُرزدن کاروانیان

درخواست حذف این مطلب


گفتگو با خواهر اولین شهید م ع حرم کرمان؛

صبر شهید در برابر غُرزدن کاروانیان

هدف برادرم ازحضور در دفاع ازحرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) بود و اعتقاد داشت یک بارحضرت به اسارت رفتند و حالا که ما هستیم، نباید اجازه دهیم دوباره به اسارت دشمن درآمده وحرم به دست دشمنان بیفتد.

به گزارش گروه جهاد و مق اومت مشرق؛ دفاع از حرم اهل بیت در حقیقت دفاع از است؛ طی سال های اخیر با تعدی دشمنان و تکفیری ها به حرم های اهل بیت در عراق و مواجه بودیم که هدف آنها در حقیقت و وحدت مسلمین بود. دراین میان م عان حرم به حکم انسانیت و برای دفاع از دین و هویت ی به پا خواسته و برای ادای تکلیف الهی خود عازم جبهه های نبرد با گرو های باطل در دفاع از حرم حضرت زینب (س) شدند.

شهید سعید بیاضی زاده، نخستین شهید م ع حرم استان کرمان بود که در روز یازدهم محرم سال گذشته به صف شهیدان م ع حرم حضرت زینب (س) در پیوست.

گفتگویی با سمیرا بیاضی زاده، خواهر این شهید بزرگوار م ع حرم داشتیم که در ادامه می خوانید؛

هدف شهید بیاضی زاده از حضور در و دفاع از حرم حضرت زینب (س) چه بود؟

هدف ایشان از حضور در دفاع ازحرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه (س) بود و اعتقاد داشت یک بارحضرت به اسارت رفتند و حالا که ما هستیم، نباید اجازه دهیم دوباره به اسارت دشمن درآمده وحرم به دست دشمنان بیفتد؛ برادرم اعتقاد داشت حرم اهل بیت وحضرت زینب(س) مظهر ولایت و زمان(ع) است وما با این کار و دفاع از حرم به زمان (عج) می گوییم این پرچم و مظهر شماست که ما برایش جانمان را می دهیم، شماهم بیایید، ما جانمان را تقدیم می کنیم.

همچنین شهید تاکید داشت وقتی در جنایت های زیادی اتفاق می افتد و مردم بی گناه، زن ها و بچه ها به خاک وخون کشیده می شوند، بایدبه آنها کمک کنیم و نگذاریم به جنایت های خود ادامه دهد.

نقش شهید بیاضی زاده در و دربین م عان حریم ولایت چه بود؟

ایشان تبلیغی تیپ فاطمیون بود و وظیفه انجام کارهای تبلیغی و فرهنگی را برعهده داشت؛ اما با وجود علاقه زیادی که داشت، درجنگ هم شرکت می کرد. برادرم خیلی فعال بود و هرکجا هرکاری توان انجامش را داشت، انجام می داد.

ایشان چه مدت در حضور داشتند؟

اولین بار ماه رمضان سال ۹۵ به رفت که دو دوره آنجاحضور داشت؛ بعد به ایران آمده و دوباره بعد از ۴۵ روز با اصرار زیاد به برگشت و۲۵ روز بعد به شهادت رسید.

در آ ین دیدار و صحبت هایی که بین خانواده و شهید انجام شد، شهید بر چه نکاتی تأکید داشت؟

آ ین دیدار ایشان بعد از برگشتن از بود و بیشتر ازجنگ و م عان صحبت می کرد؛ علاقه زیادی به رزمنده های تیپ فاطمیون داشت و می گفت ی فاطمیون غریب هستند؛ بیشتر از شهادت صحبت می کرد و اینکه نباید را فراموش کنیم و باید یادشان را زنده نگه داریم؛ همچنین هرکاری که انجام می دهیم برای رضای خداوند باشد و در برابرحرف های مردم صبر و استقامت داشته باشیم.

توصیه و تاکیدات شهید سعید بیاضی زاده بر چه مواردی بود؟

شهید همواره به حمایت از ی و پشتیبان و انقلاب بودن تاکید داشت چون برای انقلاب خون های زیادی ریخته شده و ی زیادی داده ایم.

ولایت در کلام شهید چه بود؟ و در راستای حمایت از ولایت بر چه نکاتی تأکید داشتند؟

ایشان را پیشوای مردم می دانست و اعتقاد داشت باید پیرو باشیم وصحبت ها وتذکرات ایشان را درزندگی سرلوحه قرار دهیم؛ شهید حتی رفتنشان به را تبعیت از رهنمودهای ی می دانست.

بهترین خاطره از برادرشهیدتان را عنوان کنید؟

اربعین سال۹۴ بودکه سعید باپدر و مادرم تصمیم گرفتند به پیاده روی بروند. کم کم دوستان و اقوام با آنها همراه شدند و یک کاروان ۴۲نفره شدندکه سعید به عنوان مدیرکاروان، مسئولیت همه رابه عهده گرفت چون هرسال به پیاده روی اربعین می رفت وتجربه ی این سفر را داشت. شب اول با اتوبوس راهی کاظمین شدند؛ برخی مسیرها بسته بود و اتوبوس گازوئیل نداشت و ازبی راهه می رفت تابه پمپ برای زدن گازوئیل برسد.کاروان همه ترس و واهمه داشتندکه چه اتفاقی خواهد افتاد. سعید حرف های همه را گوش می کرد و چیزی نمی گفت تا به کاظمین رسیدند.

در راه کربلا نیز با همه سختی ها، صبوری کرد و به هیچ ی اعتراض نداشت. تا اینکه درراه برگشت به خانه باکاروان صحبت کرده وگفته بود شما همه ناراحت هستید که چرا نتوانسته اید در شلوغی به خوبی زیارت کنید اما باید از حسین(ع) تشکر کنید و بگویید ممنونیم که ما را طلبیدید تا به کربلا بیاییم. در مسیر رفتن به کاظمین همه غر می زدید و می ترسیدید؛ باید یک لحظه خود را جای حضرت زینب (س) می گذاشتید و از خود می پرسیدید ایشان چگونه درتاریکی شب با پای پیاده همراه کاروان اسرا می رفتند و چه سختی هایی تحمل د.

ناب نیوز