ی زینبی # ردیف


پیکر مطهر شهید علی سلطان مرادی پس از گذشت حدود پنج سال از شهادت شناسایی شد

درخواست حذف این مطلب

بسم رب ال والصدیقین

▪️پیکر مطهر شهید سلطان مرادی دوست ؛همکار و همکار آقامحمودرضا تفحص و شناسایی شد

پیکر مطهر شهید علی سلطان مرادی پس از گذشت حدود پنج سال از شهادت، در تفحص و شناسایی شد.

لحظه شماری برای تفحص و رجعت پیکر فرمانده شهید حاج عباس عبداللهی

این دو بزرگوار در کنارهم بشهادت رسیده اند

@defapres_ir

@agamahmoodreza

پیکر علی با دعاهای مادر و پدرم پیدا شد

درخواست حذف این مطلب


برادر شهید علی سلطان مرادی در گفتگو با دفاع پرس:

حدود یک ساعت گذشته خبر بازگشت پیکر شهید را به خانواده اطلاع دادند.

امشب پیکر به ایران باز خواهد گذشت و طی روزهای آینده مراسم وداع برگزار می شود.

▪️در طی دوران مفقودی برادرم، خانواده ما سفری به نداشتند، تا اینکه هفته گذشته به زیارت حرم حضرت زینب (س) مشرف شدیم. گمان می کنم که پیکر علی با دعاهای مادر و پدرم پیدا شد.

شهید علی سلطان مرادی روز پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۳، در درگیری با تروریستها و تکفیریها در منطقه «کفر نساج» واقع در شمال غرب درعا (استان جنوبی )، به فیض شهادت نائل شد و پیکر مطهرش در منطقه جا ماند.

@defapres_ir

شهادت محمود را حس می

درخواست حذف این مطلب
من تا قبل از شب بله برون به چهره آقا محمود نگاه نکرده بودم، تازه آن شب بود چهره ی ایشان را دیدم و همان لحظه حسی به من دست داد که انگار شهادت ایشان را جلوی چشمانم دیدم و حس انسانی زمینی نیست.
گفت و شنود اختصاصی خبرنگار نوید شاهد کرج: آنچه می خوانید روایت یک عاشق و معشوق است روایت یک زوج جوان، روایت یک پدر که عاشق فرزندش بود ، این روایت از یک زندگی می گوید زندگی که صفحه آ ش شهادت شد و عاقبت به خیری ، شهید محمود نریمانی متولد دوازدهم دی ماه سال 1366 اهل روستای دروان کرج، از نیروهای پاسداران که به صورت داوطلبانه برای دفاع از حرم مطهر حضرت زینب(س) به رفت و در روز دهم مرداد 95 در حماء به شهادت رسید.

چند روز قبل از سالروز تولد شهید محمود نریمانی به دیدار خانوده شان رفتیم و در این روزهایی که جای خالی محمود تمام فضای خانه را پرکرده بود، پای صحبت های همسر گرامیشان نشستیم:

همسر شهید م ع حرم: شهادت محمود را حس می زمینی نیست


سارا عجمی هستم همسر شهید محمود نریمانی متولد تهران و فرزند آ خانواده که اززمان طفولیت در کرج ن شدیم. من فارغ حصیل زیست شناسی سلولی از خوارزمی می باشم.

آشنایی من و محمود

همزمان با اتمام فارغ حصیلی م بودکه آقا محمود به خواستگاریم آمد. زمانی که ایشان در جلسه اول به همراه خانواده به منزل ما آمدند. چند دقیقه ایی باهم صحبت کردیم و آقا محمود در ابتدا از نحوه کار و فعالیت هایشان که گویای یت های طولانی مدت که اغلب اوقات شب ها در منزل نباشند با این مضمون که " شاید بروم و برگردم یا بروم و برنگردم" صحبت د.

من هم به ایشان گفتم که آسمانی شدن مختص آقایان نیست و خانم ها می توانند آسمانی بشوند و ایشان وقتی حرف مرا شنید چیزی نگفتند و سکوت د.بعدها بعد از ازدواجمان ایشان این را اذعان داشتند که جمله شما ذهنم را درگیر خود کرده بود و فهمیدم که خودتان اهل شهادت هستید و در این وادی به سر می برد.

بعد از جلسات متعدد با توجه به اینکه در ایشان نقص و ایرادی نمی دیدم هنوز تصمیم گیری برایم سخت بود، دچار ح بحرانی شده بودم و نمی توانستم به ایشان جواب مثبت بدهم.

چند وقتی بودکه از شهادت هادی (ع) میگذشت که آقا محمود به خواستگاری من آمده بودند و در همین ح بحرانی بودم که یادم افتاد، من شب شهادت هادی به ایشان متوسل شده بودم و از ایشان مدد خواستم و گفتم هر ی را که شما برای من مصلحت می دانید شریک زندگیم قرار دهید. با یاد این جمله دلم آرام گرفت و نسبت به تصمیمم مصمم شدم.


شهادت محمود را حس می ، محمود انسان زمینی نیست

من تا قبل از شب بله برون به چهره آقا محمود نگاه نکرده بودم، تازه آن شب بود چهره ی ایشان را دیدم و همان لحظه حسی به من دست داد که انگار شهادت ایشان را جلوی چشمانم دیدم و حس انسانی زمینی نیست.


ازدواج و زندگی سراسر عشق و مهربانی

سال 1390 عقد و در سال 1391 ازدواج کردیم، مراسم ازدواجمان خیلی ساده برگزار شد چند ماه بعد از عقدمان به کربلا رفتیم و با یک ولیمه ساده به اقوام، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. بعد ازمدتی خداوند به ما فرزندی عنایت فرمود و با وجود علاقه و حبّ خاصی که به هادی داشتم اسم پسرمان را محمّد هادی گذاشتیم. آقا محمود پدرانه به محمّد هادی عشق می ورزید و او را درآغوش گرمش جای می داد و همیشه از خداوند بخاطر این هدیه سپاسگذاری می کرد. با بدنیا آمدن محمد هادی زندگی ما حلاوت بیشتری پیدا کرد.

محمود خیلی مهربان و با گذشت بود و زمانی که ایشان در منزل بود در کارها به من کمک میکرد، نقطه قوت اخلاقی ایشان احترام خاصی که به پدر و مادر و کلیه اعضای خانواده میگذاشتند که این را من در کمتر ی می دیدم این خصوصیت ایشان درمن تاثیرگذار بود و همچنین مردم داری ایشان زبانزد اقوام و فامیل بود.

صله رحم و رفت آمد با اقوام را هیچ وقت قطع نمیکرد، حتی اقوامی که از لحاظ تفکر و اعتقادی با ایشان هم عقیده نبودند این عامل مانع رفتن به منزل ایشان نمی شد.

بعضی وقت ها فشارهای زندگی آرامش را از وجودم می گرفت، محمود واقعاً تکیه گاه محکمی بود و با حرف های دلنشینش برای دلم مرهمی بود. امین و رازدار خانواده بود تا جایی که خواهرانش او را محرم اسرار خود می دانستند و گاهی با او درد و دل می د.آن چنان رابطه صمیمی میانشان برقرار بود که محمود زمانی که از یت برمیگشت، قبل از اینکه بخواهد کاری انجام دهد و یا صحبتی با من د گوشی تلفن را برمی داشت و با تک تک اعضای خانواده اش تماس میگرفت.


نقطه ضعفی از ایشان به یاد ندارم و هرچه که در ایشان بود سراسر عشق و مهربانی بود.


تنها چیزی که ایشان را خیلی آزرده خاطر میکرد وضعیت نامناسب پوشش خانم ها در سطح جامعه بود.که حتی روزهایی زودتر به خانه می آمدند وقتی من مسئله را جویا می شدم میگفتند واقعا برخورد و دیدن این افراد روحم را آزار می دهد به منزل می آیم، تا آرامش پیدا کنم.

همیشه به ایشان می گفتم شما با پاکی و تقوایی که در وجودتان است جای شما در این دنیای پست و پلید نیست. نمی دانم چرا یاد این شعر افتادم:

ای زینت دوش نبی روی زمین جای تو نیست این خارو خاشاک زمین منزل و ماوای تو نیست


ارادت خاصی به حضرت معصومه (س) داشت

اکثر مسافرت هایی که با آقا محمود می رفتیم، سفرهای زیارتی بود، که خیلی برایم خاطره انگیز و جالب بود . خصوصاً حرم حضرت معصومه (س)که علاقه و ارادت خاصی نسبت به خانم داشتند، بیشتر به قم سفر می کردیم. گاهی بدون برنامه ریزی قبلی میخواست که به قم برویم، کافی بود من مکثی کنم میگفت: وقتی اسم خانم می آید در هرشرایطی که باشید باید برویم حتی با این لفظ که "وقتی گفتم حرم حضرت معصومه باید حتما آماده باشید و کنار در منتظر باشید". اوایل این حرف ایشان برایم عجیب و البته کمی سخت بود و لی تقریبا بعد ازمدتی عادت و ایشان وقتی تصمیم سفر به قم میگرفت، سریعا آماده می شدم. همین عامل باعث شده بود به معرفت و درک بیشتری دست پیدا کنم و آرامش را در زندگی بیشترحس کنم.

رفتن به

سال 91 های رفتنشان به یت های طولانی مدت کم کم شنیده می شد از نحوه چیدنش متوجه می شدم که این سفر کوتاه نمی تواند باشد. هیچ وقت من در مورد مسائل کاریشان کنجکاوی نمی ، آقا محمود دوست نداشت که خیلی از ایشان سوال شود و همیشه می گفت هرجا که خودم لازم بدانم و ضروری باشد همه چیز را برایتان توضیح می دهم. اولین باری که آقا محمود به رفت سال 92 بود، مدت یتشان دو ماه طول کشید که من هیچ اطلاعی از اینکه آقا محمود کجا رفت و برای چه کاری رفت نداشتم.

بعد از دو ماه که از یت برگشت، وقتی را باز عطر خوشایند حرم حضرت زینب (س) را استشمام ، باوجود اینکه خودم یکبار به زیارت حضرت رفته بودم حسم را به آقا محمود گفتم که شما از سفر بازگشته اید. ایشان در ح بهت زده سکوت د و با خنده ایی که بر لب داشتند گفتند جای شما هم زیارت .

آقا محمود برای بار دوم در سال 94 به فاصله چند ماه، دو مرتبه به رفتند و من نیز از اخبار تا حدودی مطلع بودم روز به روز که به تعداد اضافه می شد متوجه شدم آنجا وضعیت مناسبی ندارد ولی ایشان همیشه به این صورت بیان می د که من بیشتر کارآموزشی انجام می دهم.


از ته دلم از او دل کندم

یک ماهی می شد که می­ خواستند به بروند و ش گوشه اتاق آماده بود، منتها جور نمی­ شد که برود، هرروز می­ گفت که امروز می­ روم، فردا می­ روم، ولی جور نمی شد، رو سه روز قبل از رفتنش به من گفت: شما و مادرم به من دلبسته هستید و نمی­ گذارید من بروم و گرنه تا کنون رفته بودم، من گفتم که خدا شاهد است من از ته دل راضی هستم، مادرت هم اگر بعضاً می­ گوید چون جگرگوشه اش هستی و دلش نمی­ آید و می­ گوید ناراحت می شوم حرف از رفتن بزنی، وگرنه چه راهی بهتر از شهادت، به اوگفتم واقعاً از ته دلم می­ گویم که از تو دل کندم، از طرف من خی راحت باشد چون می­ دانم تو برای این دنیا و اینجا نیستی، بخاطر این هیچ وقت دوست ندارم تو را سمت خودم بکشانم، بعد از تو تنها که ماندم، حضرت زینب(س) به کمکمخواهدآمد و از خدا طلب صبرخواهم کرد.

هرلحظه به اتفاقی که به آن فکر می و به حسی که همیشه در ذهنم بود نزدیک تر میشدم و این اتفاق را در ذهنم به تعویق می انداختم و همیشه فکر می زمانی آقا محمود شهید می شود که محمد هادی بزرگ شده باشد و چند سالی از زندگی مشترکمان گذشته باشد، ولی چنین نشد و آقا محمود آ ین باری که سال 95 به رفت گویا به ندای "اذا کانا المنادی فاهلا بالشهاده"(اگر دعوت کننده زینب (س) باشد سلام برشهادت) لبیک گفته و عاشقانه ف حضرت زینب شده بود.


آ ین تماس تلفنی محمود


من روز قبل از شهادت با ایشون صحبت ، همیشه شب­ها زنگ می­ زد. ولی آن روز، برع روال همیشه ظهر زنگ زد و گفتم پس حالا که صحبت کردیم شب زنگ نمی­ زنی؟ گفت شاید زنگ نزنم، ولی خب شایدم زنگ زدم، تا ببینیم خدا چه می­ خواهد، روز بعد ، روز دهم مرداد مرداد ماه 95 طی انفجار مواد منفجره در حما به شهادت رسید.

محمد هادی تنها دو سال­ و نیم دارد و درک کاملی از مفهوم شهادت ندار ی تا حدی با لفظ شهید و شهادت آشنایی دارد، پسرم خیلی به پدرش وابسته بود ، یعنی وقتی از سرکار می­ آمد تا شب با پدرش بود ، با هم تفنگ بازی می د ، وقتی با تفنگ اسباب بازیش پدر را نشانه میگرفت ایشون بر زمین می افتادند و محمد هادی میگفت پدر شهید شد.

پسرم خیلی متوجه نیست که جسم پدرش نیست که بخواهد برگردد و با ما زندگی کند و انشاالله شهید کمکم می­ کند بتوانم پسرمان را خوب تربیت کنم، آنطور که خودش دوست داشت.


وصیت نامه محمود

آقا محمود بار اولی که می­ خواست برود وصیت­نامه نوشتند، درآن به من و خواهرهایش گفته بود، اگر من شهید شدم دوست ندارم صدای گریه­ شما را نامحرم بشنود، وقتی ی شهید می­ شود اطرافیانش دوست دارند با صدای بلند داد بزنند ولیخوشایند نیست،چون ما می­خواهیم راه حضرت زینب(س) را ادامه دهیم اصلاً خوشایند نیست که صدایتان را نامحرم بشنود. ایشان در جمله آ وصیت نامه خود پشتیبانی از را در راس همه امورقراردادند.« پشتیبان باشید که پیروز است.»

شهید م ع حرم محمدامین کریمیان

درخواست حذف این مطلب


شهید م ع حرم محمدامین کریمیان

ولادت: ۱۳۷۳/۰۶/۳۱

شهادت: ۱۳۹۵/۰۳/۲۷

محل شهادت: معراته

نحوه شهادت:

"مُجاٰوِراٰنِ ڪَریٖمِہ ... مُداٰفِعاٰنِ عَقیٰلِہ"

http://eitaa.com/joinchat/2463432705cb8ebdcd964

شھداے م ع حرم قم

شهادت «میثم» با آ ین شب رقم خورد

درخواست حذف این مطلب


برادر شهید «مدواری»:

شهادت «میثم» با آ ین شب رقم خورد

شهید میثم مدواری

نیتم تا الان صاف صاف برای خود خدا نبوده که اگر بود الان پیش قدیر و روح الله بودم شب عملیات تا صبح من و محمدحسین و میثم زیر یک پتو لرزیدیم قبل از صبح بلند شد وضو گرفت شب بخواند.

گروه جهاد و مقاومت مشرق - «رضا مدواری» برادر شهید م ع حرم «میثم مدواری» در گفت وگو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، اظهار داشت: برادرم از رزمندگان م ع حرم بود که از سال ۸۹ در حال مبارزه با تروریست های تکفیری بود و سرانجام در راه رسیدن به هدف خود با اقتدا به مقتدایش حسین (ع) سر خود را تقدیم و حریم ولایت کرد.

وی افزود: میثم در سال ۶۳ در محله «تختی نازی آباد» واقع در تهران به دنیا آمد. وی در دوران کودکی با روضه و در فضای مذهبی رشد و تربیت یافت. وی در برنامه های مذهبی و به ویژه عزاداری حسین (ع) حضوری پررنگ داشت.


مدواری بیان کرد: نجابت، پاکی، دستگیری از مستمندان، بخشندگی و نیکی به پدر و مادر در همه جوانب و زمینه ها و دل کندن از دنیا و تعلقاتش از مهمترین ویژگی های اخلاقی وی بود. اگر احساس می کرد فردی گرفتار و نیاز به کمک دارد، سریع می رفت سراغش و کار وی را انجام می داد.

برادر شهید م ع حرم با اشاره به خاطره ای از شهید که نیازمندان را دستگیری و مساعدت کرده بود ادامه داد: یک دفعه از یت برگشته و حال خوبی هم نداشت، یکی از بستگان دچار مشکلی شده و نیازمند و آبرودار بود، میثم از کرج با ح بیماری کار وی را دنبال کرد و ضمانت وی را پذیرفت، کاری که هیچ حاضر نبود، برای وی انجام دهد و گره مشکلش با همت میثم باز شد، الان بعداز شهادت میثم ع وی زینت بخش خانه آن فرداست. وی اهل انجام کارهای خیر و خداپسندانه بود و سعی می کرد هر طور شده به دیگران در شرایط سخت و بحرانی کمک کند.

مدواری یادآور شد: میثم بعد از اخذ دیپلم در سال ۸۱ وارد شد و در مناطق عملیاتی و جنگی هشت سال دفاع مقدس اقدام به تفحص و یافتن اجساد در مناطق جنوب شلمچه و فکه می کرد.

وی ادامه داد: میثم با انس داشت و همیشه به مزار می رفت و نیز به مزار برادر شهید خود «مسعود» که منافقین وی را درسال ۶۵ ترور کرده بودند، می رفت (شهید مسعود برادر دیگر شهید م. در سال ۶۵ به همراه سه تن از پاسداران کمیته توسط منافقین ترور شده و به شهادت رسید) میثم که پاسدار بود، آ ین باری که می خواست به برود، سر مزار برادر خود رفت و برای شهادت خود دعا کرد کاری که همیشه انجام می داد.

مدواری با اشاره به وصیت برادر خود اظهار کرد: ۲ تا قبر کنار قبر مسعود ۲۹ سال خالی مانده بود، که میثم وصیت کرده بود، وی را کنار برادرخود دفن کنند و وی در وصیت نامه خود درخواست کرده است: «برای من سنگ مزار برای من نگذارید مدیون هستید. سیمان می کنید و با یک تکه چوب «کلنا عباسک یا زینب (س)» را می نویسید، ما نیز طبق خواسته وی عمل کردیم.

وی با اشاره به خاطره ای که همرزمان شهید نقل کرده اند، گفت: «یک روز برای انجام یت رزمندگان جبهه مقاومت به منطقه الحاضر می رونددر نیمه راه به باغ زیتون می رسند، شهید «میثم مداوری»، «روح الله قربانی» و «محمد خانی» سر ستون جلوی نیروها بودند و یکی از همرزم ما نشان در وسط ستون نیروها قرار می گیرند.

برادر شهید م ع حرم ادامه داد: در این یت ۳۰۰ نفر رزمنده جبهه مقاومت حضور داشتند، که از این تعداد ۱۵۰ نفر «زینبیون» و همین تعداد از رزمندگان «نجبا» بودند. «احمدسرلک» و «احمد نجبا» عقب ستون حضور داشتند، دشمن در باغ زیتون به کمین رزمندگان جبهه مقاومت نشسته بود. پنج ماشین به رزمندگان جبهه مقاومت رسیدند، ی ها حضور رزمندگان را گویا فهمیده بودند شهید محمد خانی دستور می دهد و همه روی زمین سنگر گرفته و به سمت راننده تویوتای سفید شلیک می کنند یا «گلنگدن» می کشند و همزمان ۳۰۰ مجاهد به مدت ۱۵ دقیقه با انواع سلاح ها برسر دشمن آتش می ریزند. بدون هماهنگی یک دفعه محمدخانی گفت: بچه ها کجا هستیم نگاهی به نقشه انداخت و دید ۲۰۰ متر با روستای «جمیمه» فاصله دارند هنوز صدای روشن تانک ها از جمیمه می آمد.

وی ادامه داد: دوستان شهید «میثم مداوری» بیان د، که وی تنها و همچون شیر اولین نفری بود، که به روستا رفت و برای وی شب و روز فرقی نمی کرد، از روی حساب و کتاب و خیلی شجاعانه دل به دریا می زد. در روستا از صبح تا شب درگیر بود، ۲۳ ماشین و یک ون مقدار زیادی مهمات در این درگیری ت یب شدند، عوض این که ما (نیروهای مقاومت) شکار دشمن شویم، ی ها را به بدترین وضع به جهنم فرستادیم. این یکی از معجزات الهی بود که از نزدیک شاهد بودیم.

برادر شهید مدواری خاطرنشان کرد: میثم بعد از شهادت «قدیر سرلک» و «روح الله قربانی» خیلی ناراحت بودتا زمانی پیدا می کرد و تنها می شد در گوشه ای با خود و خدا خلوت می کرد و مثل سیل بهاری اشک می ریخت و می گفت: تازه فهمیدم به طور یقین نیتم تا الان صاف صاف برای خود خدا نبوده که اگر بود الان پیش قدیر و روح الله بودم شب عملیات تا صبح من و محمدحسین و میثم زیر یک پتو لرزیدیم قبل از صبح بلند شد وضو گرفت شب بخواند محمدحسین گفت: میثم کارش تمام شد، دیگر اینجایی و دنیایی نیست قبل از اینکه بزنیم به خط به شوخی به میثم گفتم: حالا میثم نیتت صاف شد؟ با آن چشم های پاک خود نگاهم کرد و با یه لبخند گفت: صاف صاف از این صاف صاف گفتن وی تا لحظه ای که به شهادت رسید، چند دقیقه بیشتر طول نکشید، میثم دنیا را با آمال آرزوهایش رهاکرد و پرواز به سوی ابدیت و اوج گرفتن و روزی خوردن در نزد پروردگار خود را برگزید.

برادر شهید م ع حرم با اشاره به بخشی از وصیت برادر شهید خود عنوان کرد: میثم از حضرت زینب خواسته بودند که «بی بی جان مگذارید که حقیرتان شرمنده برادرتان عباس غیرت الله شود. م ع حرم شما بودن افتخار است و افتخار ما است. بی بی جان من حقیر و آلوده دستان چیزی ندارم دستانم خالی است، چیزی ندارم که در طبق اخلاص بگذارم و تقدیم شما کنم جز این جسم آلوده و ناقابل که اگر شما قبول کنید روسفید خواهم شد وگرنه خسران زده هستم.»

وی خاطر نشان کرد: مسوولان خود فهیم هستند و برای نشر ارزش ها ی و افکار و شه های شهید در جامعه فعالیت می کنند و نیازی نیست مطلبی در این ارتباط خانواده بگویند، برای برادر شهیدم «مسعود» خیابانی را به نام وی سال ها قبل کرده اند.

۲ جلد کتاب به نام «کلاه جنگ من» درمورد رفتار و یادگار های شهید «میثم» به چاپ رسیده و کتاب دیگری به نام م عان حرم در مورد چهار شهید «میثم مداوری»، «حسین محمدخانی»، «قدیر سرلک» «روح الله قربانی» که در با هم همکار بودند، به چاپ رسیده است، کاشت نهال در منطقه چیتگر تهران، موسسه خیریه ای که شهید سال ها قبل یکی از بانیان آن بوده است و کارهای خیر مختلفی را انجام می دهد این فعالیت ها درسال ۹۵ صورت گرفته است.

ان شاء الله بتوانیم همه در راستای ارزش های ی و تعالی جامعه با حفظ آرمان ها و پیروی از و حفظ حجاب و که مهمترین توصیه همه است به ویژه برادرم است گام های موثری برداریم. برادرم ۱۶ آبان ۱۳۹۴ در عملیات مستشاری در در اثر اصابت گلوله توپ به سرش به شهادت آرزوی دیرینه خود رسید.

منبع: دفاع پرس

عبد حضرت زهرا سلام الله علیها

درخواست حذف این مطلب

به نام خدای شهیدان

برای گفتن از خاطرات یک فرد که چند سال در کنار او زندگی را گذرانده ای چند صفحه کم است باید چند ساعت و چند ماه وقت گذاشت. صحبت از برادر شهیدم علی بریهی نیز اینگونه است و با همه وجود حق مطلب ادا نمی شود.

برادرم مانند قطره ای در اقیانوس خوبی ها بود و متاسفانه مانند بسیاری از انسان های خوب و گمنام روزگار با اینکه در کنارش بودیم او را نشناختیم و از میان ما غریبانه سفر کرد. برای همه ما کاملا مشخص بود که علی در مقابل بسیاری از آدم های اطرافمان ویژگی های خاص و متفاوتی دارد.

از خصوصیات بارز علی این بود که هیچ کبر و غروری در وجودش نبود. ساده بودنش جالب بود ؛ ساده می پوشید ، ساده صحبت میکرد و اهل ریا و خودنمایی نبود.
موقع صحبت با پدر و مادر و بقیه اعضای خانواده با فروتنی صحبت میکرد و همیشه موقعی که میخواست حرفی بزنه سرش پایین بود.
از قسم خوردن ناراحت میشد و هیچ وقت برای هیچ کار درست یا غلطی قسم نمیخورد.

علی همیشه کمک به دیگران را دوست داشت، خیلی به فقرا کمک میکرد و به فکر آنها بود. کوچکترین توجهی به مال دنیا نداشت. گاهی پیش می آمد برای خودش وسیله ای می ید و اگر ی قیمت آن را می پرسید بدون اینکه لحظه ای فکر کند که آن وسیله را تازه یده است آن را به شخص سوال کننده هدیه میداد. برادرم اگر به ی قرض میداد هیچ وقت خودش نمی رفت که قرضش را پس بگیرد و اگر ی می آمد به او میگفت این مبلغی را که از تو قرض گرفته ام بگیر انکار میکرد و میگفت : کدام پول؟

نکته ای که در مورد برادرم علی باید بگویم این است که بی نهایت عاشق حضرت زهرا سلام الله علیها بود به همین خاطر او را عبدا هرا صدا می د. البته اسم واقعی شهید بریهی نیز عبدا هرا بوده اما بنا بر سلیقه شخصی شناسنامه ی المثنی گرفت که اونجا اسمشو گذاشت علی. خانواده اش او را با نام عبدا هرا میشناختند.
دوست شهید نیز می گفتند برای تغییر نام شاهد می خواستند که ایشان همراه شهید بریهی به ثبت احوال رفتند.

از دیگر ویژگی های خاص علی علاقه او به مسجد بود این علاقه فراتر از حد تصورات من و شماست. در مسجد محل ( مسجد حضرت ابوالفضل (ع) ) عضوی فعال و خستگی ناپذیر بود و به کارهای مرتبط با مسجد خیلی اهمیت میداد. حتی از تهران که برای مرخصی می آمد از آنجا با خود گل های زیبا و خوشبو برای مسجد می آورد. یادم هست در آ ین شب مرخصی اش مشغول رنگ زدن درب ورودی مسجد بود ، این آ ین فعالیت به جا مانده از علی برای مسجد بود. حتی وصیت علی هم برای مسجد روستا بود، طوریکه بعد از شهادتش با کمک خیرین روستا، مسجد از نو بازسازی کامل شد.

روز 7 اسفند که برای رأی گیری به مسجد رفته بودیم بسیاری از ع های برادر شهیدم آنجا بود. مردم روستا بخاطر پاکی و صداقت برادر شهیدم همواره یاد او را گرامی میدارند.

علی قرائت هایش را با شکیبایی بسیار زیادی انجام میداد و برای خواندن ش خیلی تمرکز میکرد. آن چنان در غرق بود که گاهی اشک از چشمانش جاری میشد. تا زمان شهادتش هیچ ی از او قضا نشده بود ، علاوه بر خواندن های واجب به خواندن قران و شب نیز می پرداخت. هیچ وقت با شکم سیر نمیخواند.

آنقدر با ادب بود که حتی در کنار سفره مانند جلوس در می نشست.

به جز دو نفر از دوستان صمیمی علی دیگر ی نمی دانست که علی در یگان ویژه صابرین مشغول فعالیت است ، فقط در این حد می دانستیم که او در دانشکده افسری تهران تحصیل میکند. ما حتی نمی دانستیم علی سه درجه نظامی دارد.

وقتی به منزل می آمد از او می پرسیدیم که چرا لاغر شدی در جوابمون می گفت : درس هایم زیاد است و هر روز امتحان دارم بخاطر همین است که لاغر شده ام. زمان مرخصی هایش که به خانه می آمد بدون هیچ سر و ص وارد منزل میشد و بدون پتو و بالش میخو د تا مبادا ی از صدای آمدنش بیدار شود. سحر نزدیک اذان به روستا می رسید. به ی زنگ نمیزد که با ماشین دنبالش برویم. خودش با پای پیاده می آمد و وقتی ما ناراحت می شدیم که چرا به ما خبر نمیدی تا دنب بیاییم، می گفت: نمی خواهم مزاحم ی و باعث اذیت دیگران بشوم . حتی گاهی که به منزل می رسید و کلید همراهش نبود در نمیزد از روی دیوار وارد خانه میشد میگفت : نمیخوام خدای ناکرده مزاحم پدرمادر بشوم.

از من و خواهرهایم طریقه درست غذاهایی مانند ماکارونی و املت و ... را می پرسید و در محل کار برای دوستانش درست می کرد.

وقتی شهید شد و رئیسش منزل ما آمده بود لباس مادرم را بوسیدند و گفتند این چه پسری بود که شما تربیت کرده بودید، او پسری بسیار سر به زیر و مؤدب بود تا آنجا که دوستانش برای خواندن به او اقتدا می د!

خانواده ما بسیار بسیار ولایی هستند و جانمان را فدای عزیزمان میکنیم. حتی ی از صحبت شهید هست که تأکید شدید و ویژه به پیروی از ی به مردم می دادند.

ان شاء الله رهروان واقعی این باشیم ...

با سپاس از خانواده محترم شهید بریهی

شادی روح مطهر ی یگان ویژه صابرین صلوات

چه بیقراری خوبی...

درخواست حذف این مطلب


م عان حرم!

به جان ما امنیت دادند؛

ولی با هوایی ما برای "شهادت"

آرامش دلمان را گرفتند...

خداوند اجرشان دهد!

چه بیقراری خوبی...

شهید م ع حرم

علی حسینی کا ش

اهواز


دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت

درخواست حذف این مطلب

بسم الله

قربة الی الله

چقدر بوی تو خوب است، بوی آغوشت؛

همیشه زحمت من بوده است بر دوشت

چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم

دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت

ولی به خاطر من بال را کنار زدی

که با دو دست بگیری مرا در آغوشت

بهشت جای قشنگی ست جای دوری نیست

بهشت باغ بزرگی ست، باغ آغوشت

بهشت اول و آ ! گمان مکن حتی

بهشت هم بروم می کنم فراموشت...

آغوشت

رفیق

عقیل

سربازان آ ا مانی زمان عج

شهیدعقیل خلیلی زاده

@bi_to_be_sar_nemishavadd

سالروز شهادت شھید م ع حرم سیدمیرحسن جان

درخواست حذف این مطلب

سالروز شهادت شھدای م ع حرم علےاصغر اڪبری و

شھید م ع حرم سیدمیرحسن جان گرامیباد

✌️"مُجاٰوِراٰنِ ڪَریٖمِہ ... مُداٰفِعاٰنِ عَقیٰلِہ"

http://eitaa.com/joinchat/2463432705cb8ebdcd964

شھداے م ع حرم قم

دانش نظامی شهید علیپور فرماندهان سوری را متعجب می کرد

درخواست حذف این مطلب


گفت وگو با فرزند شهید جان محمد علیپور فرمانده ستاد زرهی جبهه مقاومت در ؛

دانش نظامی شهید علیپور فرماندهان سوری را متعجب می کرد

جان محمد علیپور

خیلی از همرزمان پدرم بعد از شهادت ایشان بحث تواضعش را یادآور شده اند. یکی از آن ها تعریف می کرد: «تا مدت ها فکر می علیپور یکی از نیروهای فاطمیون است، بس که ساده و خاکی با ما برخورد می کرد.»

گروه جهاد و مقاومت مشرق - بازنشستگی، دوران فراغت از سختی های یک عمر تلاش و کوشش است. زمانی که ثمره زندگی ات به بار می نشیند و باید از شیرینی هایش استفاده کنی. تصور کنید ۳۴ سال در لباس نظامی خدمت کرده اید و به بازنشستگی رسیده اید. سه فرزند پسرتان آن قدر بزرگ شده اند که نگاه به قد و بالای شان ذوق زده تان کند. مخصوصاً که همسرتان می گوید باید برای دوقلوها آستین بالا بزنیم و دامادشان کنیم. همه این ها در زندگی جان محمد علیپور عیناً رخ داده بود. می توانست در سن ۵۰ سالگی عافیت طلبی پیشه کند و از موقعیت اجتماعی که یک عمر خدمت صادقانه در لباس پاسداری برایش رقم زده بود بهره ببرد، اما مسئولیت پذیری تکلیف دیگری بر عهده اش گذاشت. داوطلبانه به جایی رفت که جز تیر و ترکش و انفجار هیچ دستاورد مادی برایش نداشت. شاید چشم های ، در آتش و دود و خاک و خل جبهه ها چیزهایی را می دید که هر چشمی قادر به دیدن آن نیست. گفت وگوی ما با حسین علیپور فرزند شهید حاج جان محمد علیپور را پیش رو دارید.


از شهید علیپور به عنوان یک نیروی زبده در رسته زرهی یاد می شود، این تخصص را از دوران جنگ به یادگار داشتند؟

بله، آن طور که از خود ایشان و همرزمان شان شنیده ایم، بابا جزو اولین گروه از رزمنده هایی بودند که برای تأسیس یگان زرهی آموزش می بینند. این گروه در سال ۶۲ به تهران می آیند و حدود شش ماه آموزش زرهی می بینند. وقتی بابا به همراه ان حاج عباس و حاج حمید سرخیلی به لشکر ۷، ولی عصر (ع) برمی گردند، گردان مکانیزه زرهی را تأسیس می کنند. بابا از همان زمان تا لحظه شهادت به عنوان نیروی متخصص در رسته زرهی خدمت می کرد.


اولین حضور پدرتان در جبهه مربوط به همان سال ۶۲ می شود؟

نه ایشان از شروع دفاع مقدس به عنوان در جبهه ها حضور داشت. پدرم در زمان انقلاب که ۱۳ سال داشت، به همراه پسرعموی شان که ما عاموحسن صدایش می کردیم کلیشه ع را درست می د و فعالیت انقل داشتند. بعد از پیروزی انقلاب هم در مسجد محمدی عضو بسیج می شوند. شهید علیپور ابتدا از طریق بسیج به جبهه اعزام می شود. مدتی نیروی خط شکن بود تا اینکه قضیه آموزش زرهی پیش می آید و در همان رسته زرهی تا انتهای دفاع مقدس در جبهه خدمت می کند.


با این همه حضور مجروح هم شده بودند؟

بابا چند بار مجروح شده بود که در دو مورد شدت مجروحیتش زیاد بود. بار اول در عملیات کربلای ۵ تانک شان مورد اصابت گلوله توپ قرار می گیرد و دچار موج گرفتگی می شود. ایشان را به بیمارستانی در یزد منتقل می کنند. خودش تعریف می کرد که حتی یادم نمی آمد اسمم چیست و اهل کدام شهر هستم. چند روز سپری می شود تا اینکه پدرم ع حضرت را در بیمارستان می بیند و کم کم همه چیز را به یاد می آورد. مجروحیت دومش هم به عملیات والفجر ۱۰ و واقعه بمباران شیمیایی حلبچه عراق برمی گشت. آنجا پدرم شیمیایی می شود و عوارض مجروحیت شیمیایی همیشه با او بود.

در خانواده چند برادر و خواهر هستید؟

من و برادر دوقلویم محسن متولد سال ۶۹ هستیم و برادر کوچک ترمان علی هم متولد سال ۱۳۷۸ است.

شهید وقتی که به جبهه مقاومت ی می رفت، بازنشسته بود؟

بله، ایشان سال ۹۰ بازنشسته شد، اما به خاطر تخصصی که داشت دعوت به کار شد و دو سال دیگر هم خدمت کرد. سال ۹۲ بعد از حدود ۳۴ سال رزمندگی و پاسداری از کار کناره گرفت. آن زمان فقط ۴۸ سال داشت، اما دو سال بعد در سن ۵۰ سالگی دوباره رخت رزم پوشید و به جبهه رفت.


پس رفتن شان داوطلبانه بود؟

بله، ایشان بازنشسته بود و ی حکم نکرده بود که باید برود.

اقدام شهید علیپور با عقل معاش جور درنمی آید. چرا باید در سن ۵۰ سالگی با داشتن زن و سه فرزند و آن هم در حالی که به تازگی بازنشسته شده بود و باید خستگی ۳۴ سال کار نظامی را از تن خارج می کرد، دوباره راهی جبهه می شد؟

معیارهایی که پدرم در زندگی اش داشت با حساب و کتاب های مرسوم زمانه ما فرق داشت. نگاه ایشان به زندگی عافیت طلبانه نبود. بابا به خوبی می دانست که به عنوان یک مسلمان و از آن مهم تر به عنوان یک شیعه مسئولیت هایی دارد. همان طور که شریعتی در سخنرانی «مسئولیت های شیعه بودن» عنوان می دارد، ما به عنوان یک شیعه مسئولیت هایی داریم که باید به انجام آن ها توجه داشته باشیم. من در عمرم کمتر ی را دیده ام که مثل شهید علیپور مسئولیت پذیر باشد. ایشان حتی در امور عادی زندگی مثل آب خوردن، وضو گرفتن و کارهایی از این دست سعی می کرد شیعه بودن را فراموش نکند. آب که می خورد، ذکر سلام بر حسین را فراموش نمی کرد. یادم است وقتی قصد جبهه کرد، مادرم گفتم حسین و محسن وقت ازدواج شان است، صبر کن اول تکلیف این ها را روشن کن، بعد برو. بابا در جواب گفت: تکلیف همه ما را سیدال (ع) روشن کرده است. الان وقت کمک به جبهه مقاومت ی است و این مسئولیت از همه مسئولیت های دیگر برایم واجب تر است.


خود شما مخالفتی نداشتید؟ به هر حال پدرتان به حکم شغل نظامی اش مأموریت زیاد می رفت و حالا وقتش بود که بیشتر کنار خانواده باشد.

کلاً فضای تربیتی ما طوری بود که این مسائل برای مان حل شده بود. همان طور که گفتید پدرم در زمان خدمتش مأموریت زیاد می رفت. در دوران کودکی گاه پیش می آمد که ماه به ماه او را نمی دیدیم، اما وقتی تصمیم گرفت به برود، هیچ مخالفتی با ایشان نداشتیم. اقوام و آشنایان می گفتند به عنوان پسران بزرگ ترش با او حرف بزنیم و منصرفش کنیم. در ظاهر با حرف شان موافقت می کردیم، ولی هیچ وقت چیزی به پدرمان نگفتیم مبادا دلسرد شود.


از صحبت های تان این طور برداشت که شهید علیپور سال ۹۴ اعزام شده بود، چطور تا آن موقع اقدام نکرده بودند؟

ایشان از بدو شروع فتنه تروریست ها در و عراق قصد داشت برود، منتها شرایط جور نبود. یک سری مشکلاتی داشتیم که باعث شد نتواند برود. قبل از پدرم یکی از همرزمان شان که زمانی از نیروهای ایشان بود، به رفته بود. ایشان در گفت وگویی که با فرماندهان داشت، از پدرم و تخصص شان تعریف می کند. آن ها هم خواستار حضور پدرم در جبهه می شوند. این را هم بگویم که بابا در سال ۱۳۷۲ برای یک دوره تخصصی زرهی به کشور روسیه رفته بود. به جرأت می توان گفت: در هر اتفاق زرهی که در خوزستان می افتاد، پدرم شرکت داشت و فرماندهان نظر ایشان را جویا می شدند؛ بنابراین تخصص لازم برای شرکت در جبهه مقاومت ی را دارا بود. وقتی همرزم پدرم درخواست فرماندهان برای حضورش در را به اطلاع ایشان می رساند پدرم می گوید من می خواستم بروم، حالا که اعلام نیاز شده دیگر نباید تعلل کنم. از طرف دیگر شهادت دریساوی در مهرماه ۱۳۹۳ تلنگری بود که بابا را در عزمش راسخ تر کرد. شهید دریساوی از همرزمان دوران دفاع مقدس پدرم بود و چندین سال در سابقه همکاری و دوستی با یکدیگر داشتند.


در جبهه چه مسئولیت هایی داشتند؟

فروردین ۱۳۹۴ که پدرم به رفت، ابتدا مسئولیت آموزش نیروها را برعهده داشت. به خاطر ج بخشی از نیروهایش که موسوم به آزاد هستند، از کمبود نیروی متخصص رنج می برد. ضمن اینکه شاکله نیروی زمینی شان را قوای زرهی تشکیل می دهد. به همین خاطر پدرم به نیروی دفاع میهنی های که همان های سوری هستند آموزش می داد. همرزمان پدرم بعدها تعریف می د که یکی از فرماندهان از شهید علیپور می پرسد چقدر طول می کشد از یک رزمنده دفاع میهنی یک نیروی متخصص زرهی درست کنی؟ ایشان در جواب می گوید: دو ماه. آن نظامی سوری که خودش هم دوره زرهی را در روسیه گذرانده بود می خندد و می گوید امکان ندارد کمتر از شش ماه بتوانی آموزش بدهی. پدرم می گوید در عمل ثابت می کنم. خلاصه بعد از دو ماه که آن فرمانده سوری می آید و آموزشی ها را امتحان می کند، می بیند بسیار خوب از عهده انجام وظایف شان برمی آیند. فرمانده سوری به قدری تحت تأثیر قرار گرفته بود که موقع خداحافظی به پدرم احترام نظامی می گذارد. بعد از مدتی بابا فرمانده تیپ زرهی حماء و بعد تیپ تدمر می شود. نهایتاً هم به عنوان رئیس ستاد زرهی جبهه مقاومت انتخاب می شود.

شهادت شان کی رقم خورد؟ یک نکته در خصوص شهید علیپور این است که چرا با وجود مسئولیت های شان موضوع شهادت شان بازتاب مناسبی نیافت؟

پدرم ۱۳ مرداد ۱۳۹۶ مصادف با شب میلاد رضا (ع) در حوالی تدمر به شهادت رسید. البته پیکرشان ۲۰ روز بعد توسط تروریست های مورد حمایت امریکا تحویل داده شد. چند روز بعد از شهادت پدرم، موضوع اسارت و سپس شهادت محسن حججی پیش آمد که باعث شد توجه رسانه ای بیشتر روی این شهید بزرگوار باشد. شهید حججی فرمانده یکی از گروهان های زرهی لشکر ۸ نجف بودند و پدرم فرمانده ستاد زرهی جبهه مقاومت، با این وجود خبر شهادت حججی بازتاب رسانه ای گسترده ای یافت و خبر شهادت پدرم کمتر رسانه ای شد.


علیپور، رزمنده ای که عمر خودش را وقف و انقلاب کرد، چطور به شهادت رسید؟

بابا روز شهادتش برای سرکشی به یکی از مقرها به اطراف تدمر می رود. چون تردد فرماندهان در جبهه هنگام تاریکی هوا ممنوع شده بود، تصمیم می گیرد تا شب نشده برگردد. یکی دیگر از نیروهای فاطمیون از بابا می خواهد او را همراه خودش ببرد. پدرم می پذیرد و همراه آقای علی عظیمی که مسئول پشتیبانی یکی از تیپ های زرهی بود، برمی گردند. آن رزمنده فاطمی که همراه شان شده بود تعریف می کرد که میانه راه شهید علیپور نگه داشت و از من خواست برگردم. گفتم اگر نمی خواستید مرا ببرید چرا سوارم کردید؟ پدرم می گوید فردا خودم ی را دنب می فرستم. به هر حال حرکت می کنند و در راه به کمین نیروهای مورد حمایت امریکا می افتند. برخی از همرزمان پدرم معتقدند احتمال دارد ایشان را شناسایی کرده بودند چراکه تروریست ها از نحوه کمین و مجروحیت و اسارت پدرم برداری کرده بودند. ابتدا گلوله ای به پهلوی پدرم می خورد و او را محاصره و به اسارت درمی آورند. بعد که از بی سیم و وسایل همراهش می فهمند جزو فرماندهان است ایشان را به شهادت می رسانند. پیکر بابا حدود ۲۰ روز بعد با پیگیری های حاج قاسم سلیمانی تحویل نیروهای خودی شد.


از شهید علیپور که بالاترین فرمانده زرهی جبهه مقاومت بودند، به عنوان فرماندهی متواضع یاد می شود، علتش چه بود؟

خیلی از همرزمان پدرم بعد از شهادت ایشان بحث تواضعش را یادآور شده اند. یکی از آن ها تعریف می کرد: «تا مدت ها فکر می علیپور یکی از نیروهای فاطمیون است، بس که ساده و خاکی با ما برخورد می کرد.» یک زمانی پدرم می شنود که تعدادی از بچه های خوزستان به آمده اند. ناشناس به مقرشان می رود و با آن ها خوش و بش می کند و ع یادگاری می اندازند. همه آن ها تعریف می د که بعد از شهادت علیپور فهمیدیم ایشان جزو فرماندهان عالی رتبه بودند.

منبع: رو مه جوان

راهروی تاریک

درخواست حذف این مطلب

مدیر دبیرستانش با من تماس گرفت که کار دارد، از محل کارم راهی دبیرستانش شدم.

در بدو ورود اولین چیزی که توجهم را جلب کرد راهروی تاریک آنجا بود، با تعجب از مدیر سوال ، مدیر برگشت گفت که دقیقا برای همین موضوع شما را خواستیم.

بعد یک به من نشان داد که

دوستانش با گوشی گرفته بودند.

زنگ های تفریح یا ورزش او در راهرو خیز برمیداشت و با پرشی بلند دستش را با قاب مهت میزد که قاب لامپ از سقف کنده میشد و میش ت.

آن سال خیلی هزینه مهت و لامپ به دبیرستانش پرداختیم.

نقل شده از مادر شهید

@shahid_dehghan

من همیشه پیشِتَم

درخواست حذف این مطلب

همسر بزرگوار شهید سید رضا طاهر:

قصد داشتم برای اربعین به کربلا بروم.

پیاده روی نجف تا کربلا، به نیابت از شهیدم و همه

همه میگفتند:سید محمد را تنها نگذار و نرو؛ بچه در این موقعیت به حضورت نیاز دارد.

ولی با اطمینان میگفتم: سید محمد مشکلی ندارد، می سپارمش به پدرش. حتما پدرش مراقبش هست که این سفر را برایم جور کرده.

دلم پر میزد برای رفتن.

سید محمد راگذاشتم پیش مادرم و رفتم.

مادرم با جان و دل مراقبش بود.

یک شب که همه خواب بودند، مادرم با صدای بلند خنده های سید محمد از خواب بیدار می شود

میبیند او بلند بلند و از ته دل میخندد.

بعد از چند لحظه بیدار میشود و میگوید: «مادر جون، باباجونم اومد پیشم. بالا بود، پیش سقف.

کلی باهام بازی کرد. برام غذا آوُرد. بهم گفت: سید محمد، از چیزی نترس، من همیشه پیشِتَم.»

"ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون"

@agamahmoodreza

آدم با کلام حسینی نمی شود

درخواست حذف این مطلب


شهید م ع حرم احمد حاجیوند الیاسی:

روایت برادر شهید:

احمد می گفت: آدم با کلام حسینی نمی شود، باید راه را شناخت و در مسیر آن حرکت کرد، راه حسین(ع) شجاعت و حضور است، آدم با سکوت و یک جا ایستادن حسینی نمی شود، برای حسینی شدن باید بلند شد، باید ایستاد و باید حرکت کرد.

@agamahmoodreza

وصیت شهید برای شعر سنگ مزارش

درخواست حذف این مطلب

ما همیشه فکر میکنیم یه کار خاصی ....

نه رفیق ..

خیلی کارهارو ن که شهید شدن ...

وصیت شهید برای شعر سنگ مزارش:

مردغسال به جسم و سرمن ده مگیر

چندسالیست که ازداغ حسین لطمه زنم

سرقبرم چو بخواننددمی روضه ی شام

سرخود بالبه ی سنگ لحد میشکنم

م ع حرم

شهیدحسین معزغلامی

@beyadeshohadaa

یکی مثه خودشون رو فرستادن برام

درخواست حذف این مطلب


شب میلاد حضرت زینب(س)، مادرش زنگ زد برای قرار خواستگاری. به دلم نشسته بود. با همان ریش بلند و تیپ ساده ی همیشگی اش آمد. از در حیاط که وارد شد، با ام از پنجره او را دیدیم. ام خندید: "مرجان، این پسره چقدر شبیه ست."

با خنده گفتم: "خب یکی مثه خودشون رو فرستادن برام."

برای صحبت رفتیم اتاق من.

زیاد سوال می پرسید. خاطرم هست که پرسید: "نظر شما درباره ی حضرت آقا چیه؟"

گفتم: "ایشون رو قبول دارم و هرچی بگن اطاعت میکنم!"

دلش روشن بود که این ازدواج سر میگیره.

نزدیک در به من گفت: "رفتم کربلا زیر قبه به حسین گفتم: برام پدری کنید، فکر کنید منم علی اکبرتون! هرکاری قرار بود برای ازدواج پسرتون انجام بدید، برای من ید!"

مادرم گفت: بهتره چند جلسه دیگه باهم صحبت کنن.

سر همان ساعتی که گفته بود رسید. یادم نیست از کجا شروع شد که بحث کشید به مهریه. پرسید نظرت چیه؟

گفتم: همون که حضرت آقا میگن!

بال درآورد. قهقهه زد: یعنی چهارده تا سکه!

از زیر چادر سرم را تکان دادم که یعنی بله! میخواست دلیلم را بداند. گفتم مهریه خوشبختی نمیاره!

حدیث هم برایش خواندم: بهترین ن امت من زنی است که مهریه او کمتر از دیگران باشد.☺️

همه عجله داشتند که باید زودتر عقد خوانده شود تا به شلوغی زاده نخوریم.

همیشه در فضای مراسم عقد، کف زدن و کل کشیدن و اینها دیده بودم.

رفقای محمدحسین زیارت عاشورا خواندند و مراسم وصل به هیئت و روضه شد. البته خدا درو تخته را جور میکند. آنها هم بعد روضه مس ه بازی شان سر جایش بود. شروع د به خواندن شعرِ *رفتند یاران، چابک سواران..

چشمش برق میزد . گفت: تو همونی که دلم میخواست، کاش منم همونی شم که تو دلت میخواد!

بابت شکل و شمایل و متن کارت عروسی، خیلی با یین کرد. نهایتاً رسید به یک جمله از #حضرت آقا با دستخط خودشان.

بسم الله الرحمن الرحیم

همسری شما جوانان عزیزم را که پیوند دلها و جسم ها و سرنوشت هاست، صمیمانه به همه شما فرزندان عزیزم تبریک میگویم.

سیدعلی

دستخط را کرد و ریخت روی گوشی. انتخابمان برای مغازه دار جالب بود. گفت: من به ارادت دارم، ولی تابحال ندیدم ی خط ایشون رو داخل کارت عروسیش چاپ کنه!

یه روز موقع ید ج ه، خانم فروشنده به ع صفحه گوشیم اشاره کرد و پرسید: این ع کدوم شهیده؟

خندیدم که: این هنوز شهید نشده، شوهرمه!

برگرفته از کتاب *قصه دلبری*

خاطرات شهید محمدحسین محمدخانی به روایت همسر

@ra_sooll

ﻣﺮﺍ ﺯﻏﺮﺑﺖ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﺗﺎ ﺧﺪﺍ ﺑﺒﺮﯾﺪ..

درخواست حذف این مطلب

زﺩﻟﻢ ﺮﻓﺘﻪ ﺷﻬﺪﺍﻥ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺮﺪ

ﻣﺮﺍ ﺯﻏﺮﺑﺖ ﺍﻦ ﺧﺎ ﺗﺎ ﺧﺪﺍ ﺑﺒﺮﺪ..

ﻣﺮﺍ ﻪ خسته ﺗﺮﻨﻢ ﺴ ﻧمی ﺧﻮﺍﻫﺪ

َﺮَﻡ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﻣﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﺒﺮﺪ...

شهید م ع حرم

محمد کیهانی

مشک

@modafeonharem

از درد نمـاند هـیچ ، آن گہ ڪہ تـو می خندی . . .

درخواست حذف این مطلب

لبخنــد تو درمان و

من بَند بہ هــر دردی

از درد نمـاند هـیچ ،

آن گہ ڪہ تـو می خندی . . .

شهـید سجاد طاهـرنیا

سالروز ولادت

@ravayate_fath

استحکام و مقاومت روحےا پسر شهید

درخواست حذف این مطلب

از اول که او را دیدم متوجه شدم که باید نسبت با شهید داشته باشد

اما از استحکام و مقاومت روحےاش تصور نمے فرزند شهید باشد

او را زیر نظر داشتم که وقتی تابوت پدر نزدیکش مےرسد واکنشش چیست...

وقتی تابوت را دید

ناگهان روی دوش دایےاش رفت و مشت را گره کرد و فریاد زد

«لبیک یا زینب(س)»

پسر 11ساله شهید حمیدی زاده

@ahmadmashlab

فوتبالیست باغیرت

درخواست حذف این مطلب


مهدی تر بازیکن تیم ملی که عاشق مبارزه با است و کفش طلای خود را به شهید م ع حرم مهدی عسگری تقدیم کرد، او گفت: از پدرم تشکر میکنم که به من یاد داد قهرمانان واقعی شهیدان هستند

@afsaran_ir

سالروز اسارت شهید حججی

درخواست حذف این مطلب

یک سال از شروع غوغای تو گذشت

یک سال از ماجرای چشمان جوان دهه هفتادی که باعمق نگاهش همه مان را به سال61هجری برد گذشت، از ماجرای اتیکت «جؤن خادم المهدی» بر لباس رزمش، جوانی که با لباس رزم شخصی به رزم رفت نه بیت المال. وچه زیبا گفت فرمانده که تو حجت خدا بودی

سالروز اسارت شهید حججی

@afsaran_ir

روز عزت

درخواست حذف این مطلب

یک سال از حماسه چشم های شهید حججی گذشت جوانی که از برق نگاهش هزاران حججی متولد شد، جوان با غیرتی که درست در زمانی که بعضی در مجلس سلفی حقارت میگرفتند او سلفی عزت گرفت، کاش امروز را در تقویم روز غیرت و عزت نامگذاری می د

سالروز شهادت شهید حججی

@afsaran_ir

حماسه نگار شهـید محسن خزایی

درخواست حذف این مطلب

روز خبرنگار . . .

مبارڪ باشد بر آنهـایی ڪه

اگر از آسمان سنگ هـم ببارد

پای حقیقت می ایستند

و ڪلمات را نمی فروشند

حماسه نگار شهـید

محسن خزایی

@ravayate_fath

فرازے از وصیت نامہ شهید م ع حرم محمد استحکامی

درخواست حذف این مطلب


چه بهترکه انسان به واسطه ی ریختن خون خودش بتواند به دین کمک کند چه چیزی بالاتراز این است که خیر دنیا و آ ت در پی دارد.

البته این مطلب را بگویم که شهادت را به هر نمی دهند و خدا به بندگان ویژه ی خود می دهد و من این احساس را می کنم که لیاقت این امر را ندارم و از خدا می خواهم که این لیاقت را شامل من سر تا پا گناه و تقصیرکند. انشاء الله

به گفته شهید اهل قلم آوینی:

اگر شهید نشدیم ل باید مرد.

@agamahmoodreza

خاطره ای از شهید احمد مشلب

درخواست حذف این مطلب


خاطره ای از شهید احمد مشلب

از زبان سیده سلام بدرالدین

مادر شهید

خاطرہ اے از شهید برامون تعریف میڪنید؟

واقعا هر لحظہ و هر دقیقہ از زندگے با احمد خاطرہ هست.....

یادمہ ڪہ با اینڪہ من و احمد تو یڪ خونہ زندگے میڪردیم اما احمد عڪس من رو بہ دیوار اتاقش زدہ بود تا حضور من رو تو اتاقش حس ڪنه.

یا وقتے احمد با دوستانش بہ گردش میرفت و متوجہ میشد ڪہ من ازین شرایط ناراضے هستم فورا برمیگشت و درست بود ڪہ اون فرصت گردش و تفریح با دوستانش رو از دست میداد اما براے من خیلے با ارزش بود.....

یا حتے یادم هست ڪہ زمانے من بہ نزد یڪ طبیب سنتے رفتہ بودم و احمد بعد چند روز از من پرسید ڪہ آیا حالم خوب شدہ؟

با اینڪہ من ڪاملا موضوع رو فراموش ڪردہ بودم احمد یادش بود و این براے من ارزش داشت ڪہ او بہ من تا این حد توجہ داشت....


@ahmadmashlab1995

در گوشِ دلت بگو: شهادت نمےخواهی؟

درخواست حذف این مطلب

خوابش را دید و از او پرسید :

چگونه توفیق شهادت پیدا کردی؟!

-گفت:

از آنچه دلم میخواست ، گذشتـــــمـ ...

شهید مهدی موحدنیا

شهادت آبانماه۹۶

در گوشِ دلت بگو:

شهادت نمےخواهی؟

@javad_mohammady